دوست داشتن تو با آزار دادن همراهه؟پس دشمنی کردنت چی؟چرا باید منو عصبانی کنی و بعدش ازاینکه اینهمه تاثیر گذاری خوشحالی کنی؟خوبه مراقب خودم باشم مبادا بتونی رو من اثری بذاری؟اونوقت چه حالی پیدا میکنی که .......؟واقعا جای تاسفه که آدمی مث من تو بازیگوش را دوست داره
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 8:50 توسط رضوان
|
بهم میگه اگه بفهمم به کسی گفتی رابطه من و تو چگونه است دیگه رو من به عنوان کسی که دوستت داره حساب نکن . ولی من نمیدونم چرا؟مگه دوستی ما دو تا واسه اش عیب به حساب میاد؟مگه میخواد به غیر از من هم قول مساعد بده؟که گفته یه راز نگهش دار؟آه من حاضر نیستم.میخوام فریاد بزنم و به همه عالم اعلام کنم و به خودم ببالم که محبوبیت دارم.این حق منه.اون حق نداره منو محروم کنه.خیلی گریه کردم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 14:41 توسط رضوان
|
امروز سینه ام خالی از آهه.شاید چون دیروز را در نهایت آرامش خیال گذراندم.خوب خوابم برد و با نشاط از خواب بیدار شدم.ممنونم از محمد جان که در پست قبلی برام پیام گذاشته و آرزویی کرد که واقعا اثر بخش بود
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1383ساعت 4:14 توسط رضوان
|
همیشه آه های سرد میکشم.انگاری تنفس کم دارم.خیلی زود به زود احساس تنهایی میکنم و می رنجم.میخوام اینجا بنویسم و عکس العمل دیگران را ببینم.آخه همیشه اشکم در مشکم است.و اطرافیانم را دلزده و خسته کرده ام.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1383ساعت 4:27 توسط رضوان
|