تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
گریه میکنه.میگم چته؟اشک ریختن واسه چی؟میگه اون مال من بود.بهم قول داده بود که جز من با کسی خصوصی نمیشه.من هم همه حرفای خصوصیم رو واسش گفتم.حالا با اینکارش مجبورم باهاش به هم بزنم و با کسی دیگه دوباره حرف خصوصی هامو در میون بذارم.اشک می ریزم چون عصبانیم که نتونستم بفهمم به من دروغ میگه.اشک می ریزم که فکرم غلط از کار در اومد که فکر میکردم حدسام درباره اش درسته.خون گریه کنم هم حقه .چه رسد که اشک بریزم.هق هق هق.شاید غرورش شکسته.شاید لازم به توضیح نیست.چکار دارم ازش توضیح بخوام؟خب اگه اشک نریزه بغض کنه خوبه؟اگه خدای نکرده فکر خودکشی به سرش بیفته خوبه؟کاش فقط اشک بریزه و دلش واشه.حیوونکی.شاید من هم جاش بودم همین کار را میکردم.نه شاید من بغض می کردم.خب چرا باهاش اینجوری کرده اونکه بهش قول داده بود همیشه باهاش میمونه؟خود کرده را تدبیر نیست.مگه از من سوآل کرده بود که اینکارو بکنم ؟یانه؟که حالا غصه دارش باشم .کم کم خودش خوب میشه.ایشالله.اگر خوب نشه چکار کنم؟گناه داره.از فکر کردن منکه مشکلی حل نمیشه فعلن هینجا پیشش بمونم تا وقتی حالش سر جا اومد بریم سینما از دلش در بیاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 5:6  توسط رضوان  | 
مي بينم با نگاه شيطنت بارش بهم نگاه ميكنه و ميخنده.ميگم : چيه ؟چته؟به چي ميخندي؟قيافه ام خنده داره.؟ميگه : نه بلاهتت خنده داره.متوجه نبودي كه من همه پفك هاي جلوي تو را خوردم.ميگم :خب نوش جونت كجاش خنده داره؟ميگه : كه تو متوجه نبودي .ميگم : خب شايدم متوجه بودم و برام اهمييت نداشت.ميگه :محاله.اگه متوجه بودي مانعم ميشدي .ميگم : خب شايد گذاشتم به خيال خودت زرنگي كرده باشي دلت خوش باشه.ميگه :درين كه شكي نيست من زرنگم ولي كسي موقعيت ها را در اختيارم قرار نداده خودم به دست شون آوردم.ميگم : پس خوشحالي كه عليرغم تمايل و خواست و رضايت من موفق شدي ......ميگه : آره.اصولا ازينكه كار خودمو بكنم و بارمو به منزل برسونم عليرغم اينكه ديگران در صدد باشند جلويم را بگيرند خوشم مياد.ميگم : آره شايد جالب باشه ولي يه جو ادب داشتي يه ذره حيا تو وجودت بود متوجه مي شدي كه دزدي كردن و اجحاف به حدود ديگران خجالت داره نه شادي
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 14:28  توسط رضوان  | 
آه كه تو دلم چقدر آتيشه!همش بايد مرافب كلاهم باشم باد نبردش.چرا؟بايد؟كسي كلاهم را به باد بده؟و من فقط نگران از دست دادن موقعيت هام؟چرا دفاع؟چقدر عدم امنيت؟چرا نگراني؟نميدانم مرگ من چيه كه منافعم را مراقب نيستم.تو همه فكري هستم جز .واي خداي منان.به دادم برس.نميخوام خودم وكيل خودم باشم.ميخوام تو وكيل من باشي.نميخوام موفق بشن منو به خود پرستي سوق بدن.چرا اونا كه از گرده من بيگاري ميكشن فراموش ميكنند چه كار هايي خواسته اند؟خداي بزرگ تحملم را از دست داده ام.طاقتم طاق شده.برام مقدور نيست.خدا نميخوام اونا به من قهقهه بزنند كه تو هم......
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 12:7  توسط رضوان  |