دلم كه تنگ ميشه گريه ميكنم.با آهنگ الهه ناز و اشكهاي دونه دونه دلم واميشه.بخصوص اگر بارونم بباره.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 23:58 توسط رضوان
|
من خیلی دستخوش هیجانات هستم.بعضی ها از دستم در رنجند و به عناوین مختلف آزارم میدن(چه لوس!نازک نارنجی!قرمساق نشنفته!بازی در میاری.خجالت داره.بعیده وا!.ننر بازی در نیار.)ولی برای بعضی ها آدم جالبی به نظر می رسم(چقدر با عاطفه!چه احساساتی!مهربون.لطیف.جذاب).ولی خودم میخوام آزاد باشم.تنفس کنم.با خودم و احساساتم راحت باشم.دلم میخواد اگه اشکام اومد دم مشکم بدون رودربایستی بیرون بریزم.اگه عصبانی شدم بتونم با فریاد اعتراض کنم.اگر احساس کردم بهم اجحاف شده اعلام انزجار کنم.دلم میخواد بچه بمونم و هیچ وقت بزرگ نشم.از آداب اجتماع بدم میاد.البته کسانی که میتونند با رنج دادن به خودشان اجتماعی باشن را بیشتر دوست دارم و ترجیح میدم.ولی قیمتی را که باید پرداخت قبول ندارم.ممکنه گاهی اوقات من هم خود داری کرده باشم و دیگران را به غلط انداخته باشم که خیلی صبورم.کاش یه جا بود که آدما و خوبی های با اونا بودن را می شد داشت و آزادی آدم هم سلب نمی شد.اینجا را دوست دارم چون میتونم بلند بلند فکر کنم.میدونم کسی نمیخوندش و یا کمتر کسی پیداش میکنه ولی انگاری دلم وا میشه وقتی میام اینجا و اینا را مینویسم.کاش میتونستم ببینمت وقتی اینا را میخونی و کاش میتونستم ذهنت را بخونم بدون اینکه ازت بپرسم که درباره نوشته ام چی فکر می کنی.تویی که اینا را خوندی حدس می زدی یه آدمی مث من هم تو این دنیا باشه؟خیلی خوشحال میشم بتونی هر نوع احتمالی را ممکن بدونی.اینجوری آدمای متعدد مجبور نیستن مث هم عمل کنند مبادا طرد بشن.و تنوع طبیعت که زیبایی اون هم به حساب میاد آشکار میشد.ممنون که خوندی.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 10:45 توسط رضوان
|
صبا به من گفت میخوام برم یه مانتو بخرم تنهام با من میایی؟گفتم باشه کاری ندارم بیا تا بریم.اومد دم در خونه مون ماشینشو پارک کرد و کیفشو گذاشت تو راه پله خونه مون و فقط پولاشو ورداشت و رفتیم دم دروازه ........که مغازه هاش کیپ تا کیپ مانتو فروشیه.چندین و چندتا مغازه را دیدیم و مانتو هاشو امتحان کردیم و رفتیم تا رسیدیم به مغازه ایی که همش از اونجا میخره و نشونش کرده بود.چقدر مانتو دوزی ها با هم فرق دارند.چه مانتو های قشنگی!هر کدامشون را که می پوشید خوشگل میشد.صبا هیکلش خیلی قشنگه.مث من نیست که قلمبه سلمبه های نامیزون دارم.هیکلش با همه کوتاهی قد معلومه زنانه است .آخرش مجبور شد رنگ سرمه ایی اون مانتویی را که مدلشو دوست داشت بخره.بعدش هم رفتیم پیش یه دکتر جراح زیبایی تا برای عمل جراحی بینی من تصمیم بگیره.ولی من باز هم ترسیدم و منصرف شدم.میخوام ببینم اگه بینی ام عقابی و یا کلاغی و هیکل هم قناث باشه میمیرم؟نه فکر نکنم.به صبا میگم هشت و نیم شد ها بریم خونه.همه فروشنده ها لیسانس و مودب همه خریدارا مث گل.دختر خانوم های ناز و خوش هیکل که من متعجبم چطور میشه از شون چشم بر گرفت .والله حق با مرداست نتونند چشم بردارند من که خانوم بودم ازشون حض میکردم فقط میخواستم تشویق نشن و تبلیغ شون نکرده باشم و اذیت نشن نگاشون نکردم و فقط همون یه نظر حلال را انداختم.به صبا میگم این دختره حوری بود؟از بهشت نازل شده بود ؟چقدر ناز بود.صبا میگه غلط کرد میدونی چقدر وقتش را صرف رفتن به کلاس بدن سازی و سالن های مد کرده تا همین تاثیری را که میخواد رو تو بگذاره این پوسته آدماست باید ببینی چقدر شعور اندوخته کرده است.قرار نشد کوته بین و ظاهر بین باشی ها تو نا سلامتی تحصیل کرده ای.میگم منکر اینهمه رعنایی و زیبایی اش هستی؟میگه نه قیمتی را که پرداخته باید ببینم می ارزه بعد نظر میدم .میگم صبا فکر کنم کمی بفهمی نفهمی حسودی می کنی ها شما خوشگل ها همدیگه را تحمل نمی کنید .باید مثل ما زشت باشید تا مهربون باشید ماهرویان جهان رحم ندارد دلشان.میخنده میگه منکه فکر نمی کنم برازنده تر و رعنا تر و زیباتر از من کسی وجود داشته باشه.میگم صبا اون جورا هم که میگن شهر پر فساد شده نیست ها .فکر کمنم رقابت و حسادت های زنان بیشتر باعث به وجود آمدن این شایعات میشه.میگه تو فقط با یکی دو بار بیرون اومدن اونم تو نقطه اعیان نشین شهر نمی تونی رو کل شهر قضاوت کنی .با هم به خونه می رسیم و ازین پیاده روی سه ساعته دو تا پای خسته واسه من میمونه صبا می ره خونه اش تا همسر در انتظارش را کمی دلواپسی داده باشه
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 8:19 توسط رضوان
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 11:46 توسط رضوان
|
چرا فرياد ميزني؟به صداي دو رگه ات مينازي؟عربده خران از مال تو هم نكره تر است.پس اگر امتياز است از خر كمتر امتياز آوردي.به لگد پراني هات مينازي؟الاغ ها پر ضرب و زور تر از تو لگد مي پرانند.چشماتو ميدراني تا از تو حساب ببرم؟بهتره از جلو چشمم گم شي.ديدن چهره و قيافه ات كفاره داره.چرا بايد تمناشات كنم؟چون نحيف و ظريفم؟و تو ميتوني مث نون و پنير بهم ديگه بمالونيم و يه لقمه چپم كني؟چرا زبون درازي نكنم؟چرا بايد سكوت كنم؟مگه تو كي هستي؟به زور بازوت جلوي من مي نازي؟برو براي مرداني همپايه زور خودت گردنكشي كن تا بزنن گردنتو بشكنن
اينا را من نگفتم.البته كاش سر و زبونش را داشته بگم.يه زن جوان و بي پناه به همسرش گفت كه پسر عموشه و هشت سال ازش بزرگتره.و حالا در سن چهل سالگي چل چلي شه و به زنان ديگر .......متاسفم
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 10:11 توسط رضوان
|
سال نو شد.شما قاعدتا باید خوشحال باشید ولی ممکن است غمی را در اعماق قلب خود احساس کنید.نه؟رد میکنید؟خب قرار نیست همه دلها مثل هم احساس داشته باشن.من در اعماق قلبم احساس غمی مبهم دارم.چرا؟معلومم نیست.درمان اون چیه؟خودم فکر میکنم پناه بردن به تنهایی سکوت و خیال.آرام آرام قدم زدن در پهنه یک دشت وسیع که افق آن در دور دستها به زمین متصل میشود.کاش میشد.کاش بود.هر جا میرم یه مزاحم در کنارم شروع میکند به قدم زدن و سین جیم کردن.خدایا پس از کجا تنهاییم را بیابم؟تا بتوانم با خودم و افکارم خلوت کنم؟شبها را تا به صبح بر فراز کوهی بودن و به صدای باد و ریزش آب از آبشار گوش دادن دوست دارم.ولی کو اون روزای خوبی که فکر میکردند عاشقم و تنهایی را دوست دارم و چون بهم حق میدادند راحتم میگذاشتند.کاش رهایم کنید.کاش تنهایم بگذارید ولی نه......نه تنهایی مطلق را دوست ندارم.کنارم باشید و ساکت باشید.سکوت همراه با حضورتان را به تنها ماندن مطلق ترجیح میدهم.ولی شما که نظر من برایتان مهم نیست.کاش کسی بود که دوستم بدارد و برایم ارزش قائل باشد .کاش کسی بود که فقط نگاهم میکرد و نه نصیحتی نه تذکری نه دلداری ایی نه تعجب نه حتی غصه خوردنی برایم.خدایا خودم را با خودم به نتیجه برسان.دلم را یک دله کن.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 10:34 توسط رضوان
|