تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
هر گاه میام بنویسم اونچه را که فکرم را به خود مشغول داشته ناگهان از ذهنم می پره.ولی اگر نمیخواستم بنویسمش میماند و عذابم را زیاد میکرد.خوبه نوشتن اینجا هست تا من از شر افکار مزاحمم خلاص بشم.نمی دونید چقدر زیبا تو ذهنم نقش بست تا صفحه مانیتور با چشمام تلاقی کرد به یکباره فراموشم شد.همه شب تا به صبح می گفتم این طرح را خواهم نوشت چه محشری خواهد شد
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 6:9  توسط رضوان  | 
می بینی جلو چشات داره پر پر میزنه.هیچ کاری از دستت بر نمیاد.دلت میخواد فریاد بزنی می بینی نمیشه.سر در گم میشی.سرت را به دیوار بزنی؟خب چه کنی؟پر پر شدنش را به چشم ببینی؟چشاتو ببندی؟خدا خودت به فریاد رس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 5:50  توسط رضوان  | 
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 15:25  توسط رضوان  | 
مدتی میشه نیامدم.چرا؟میدونید.آدم وقتی نوشتنش میاد که دردش یکی باشه.

اگر دردم یکی بودی چه بود اگر غم اندکی بودی چه بودی

به قدری مشکل رو سرم ریخته که گره کور شده و سر نخ دستم نمیاد.از کجا بنویسم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:16  توسط رضوان  |