
تازگی ها بعضی دوستان با من قهر کرده اند.چرای اونو می دونم.چاره نیست.هر کدام از ما سر یه انشعاب راه زندگی از هم باید جدا بشیم.برام سخته ولی به خاطر راحتی او باید سکوت کنم.خدایا تو با من باش تا انتهای راه.رهروان خسته رهروانی که اهدافی دیگر را دنبال می کنند نمی توانند با من تا انتها همراه باشند.آرام آرام اشکم جاری میشه ولی به خودم نهیب می زنم آهای چته؟گر مرد رهی ز رفتن مهراس.
وبلاگ دنیز عزیز را میخوندم.جالب بود.همکارم میگه خواهرش خیلی مصمم هست بچه هاش همه پزشک باشند و اینگونه شده.خوش به حال این آدمای مصمم
این روزا وقتی به رفتن فرزندم فکر می کنم دلم به درد میاد.میدونم از اول هم نمی بایست برای موندن او نزد خودم به آب و آتش بزنم
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 11:31 توسط رضوان
|