تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
مادر بزرگه که از پا درد همیشه مینالید امروز یادش رفته بود پاهاش درد میکنه.دختری را که با نامزدش فراری شده به خونه اش راه داده تا یه شب بمونه و صبح زود با هم برن محضر عقد کنند.بهش میگم حاج خانوم از شما بعیده به دخترایی که فراری هستند رو بدین.میگه نه پدر و مادر حق ندارند با دختر بیست و هفت ساله تحصیل کرده شون اینکار را بکنند.دختر را مادرش از خونه بیرون کرده و من راه دادم تا اسیر گرگ نشه.میگم ببینم خودتان هم وقتی جوان بودید حق داشتید ازین کار ها بکنید؟میگه اینا تحصیل کرده اند ما باید اونا را به رسمیت بشناسیم.میگم همین ها مصداق دخالت در امور دیگرانه مامان حاجی.حالا اگر پدر و مادرش به دادگاه بکشانند چه می کنی؟میگه میرم اونجا نصیحت شان می کنم.رئیس دادگاه را هم نصیحت می کنم.میگم به شرطی که
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 15:29  توسط رضوان  | 
در دنیای وبلاگ نوشی خانم و جوجه هایی هستند که از قانون گله مندند.قرار شده وبلاگ نویس ها برای کمک به نوشی اقدام کنند.جوجه هاش هنوز خیلی کوچولویند و نمیشه نظر دهند در قانون مدنی ما مرد قیم بچه هاست ولی تا هفت سالگی دختر و تا دو سالگی پسر باید مادر حرف اول را بزند.نوشی درخواست کمک کرده.من چه کمکی میتونم بکنم؟جز دلداری به زنی که .......شاید تنها هنرم این باشد بگویم نگران نباش .اونم پدرشونه.بدشون را که نمیخواد.با تو لج داشته باشه با بچه های خودش که لج نداره.آره مث تو تر و خشکش شون نمی کنه .نمی تونه بکنه.ولی تو کوچه هم که رهاشون نمیکنه.بچه ها را وجه المصالحه نکن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 15:47  توسط رضوان  | 
تازگی ها بعضی دوستان با من قهر کرده اند.چرای اونو می دونم.چاره نیست.هر کدام از ما سر یه انشعاب راه زندگی از هم باید جدا بشیم.برام سخته ولی به خاطر راحتی او باید سکوت کنم.خدایا تو با من باش تا انتهای راه.رهروان خسته رهروانی که اهدافی دیگر را دنبال می کنند نمی توانند با من تا انتها همراه باشند.آرام آرام اشکم جاری میشه ولی به خودم نهیب می زنم آهای چته؟گر مرد رهی ز رفتن مهراس.

 

وبلاگ دنیز عزیز را میخوندم.جالب بود.همکارم میگه خواهرش خیلی مصمم هست بچه هاش همه پزشک باشند و اینگونه شده.خوش به حال این آدمای مصمم

 

این روزا وقتی به رفتن فرزندم فکر می کنم دلم به درد میاد.میدونم از اول هم نمی بایست برای موندن او نزد خودم به آب و آتش بزنم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 11:31  توسط رضوان  | 
رفته بودم مركز نواب صفوي طبقه سوم اتاق روان پرستار.تا يكي از جلسات مشاوره با بيمارن رواني را داشته باشم.تا به خانواده اي شگرد هاي ترغيب بيمار خود به دارو خوردن را آموزش دهم.تا از خانواده يا خانواده هايي بخوام با بيمار خود كنار بيان اونو بپذيرند به خودشان سخت نگيرند و از قضاوت هاي اجتماع نهراسند. وقتي خانواده اشك مي ريزد كه خانوم ما فلج شده ايم.همه منتظر بهبودي او و او بدون پيشرفت منم اشكم سرازير ميشه.وقتي از فقري كه گريبان اين خانواده را مي گيرد مي شنوم ولي هيچ كاري از دستم بر نمياد اشك مي ريزم.تا مي رسم خونه بدون اظهار هيچ كلامي خودمو با اسباب و اثات خونه مشغول ميكنم تا همسر و بچه ها شاهد چشم هاي نمناكم نباشند مبادا گلايه كنند تو زندگي را به كام آدم زهر مي كني.تو افكارم همه نقشه هايي كه مي كشم نقش بر آب ميشه.خانواده ميگه خانوم انگاري مهر رو پيشاني ما خورده كه بايد سنگي باشيم براي تيپا خوردن. اونوقت دكتر اميري روان پزشك دانشكده علوم تربيتي ميگه من رفته بودم فرصت مطالعاتي پكن.ديدم كه بيماران رواني در شهرك هاي خاص به كار مشغول مي شوند و در حد توان شان از آنها كار خواسته ميشه و شهرك هايشان در ازاي كاري كه /آنان انجام ميدهند به آنها ژتون هايي ميدهد كه در همين شهرك اعتبار داره و اون ميتونه خريد مايحتاج خود را بكند و مستقل باشد.كاش در ايران ما نيز كمي به فكر بيماران رواني بودند.چرا هر روز من بايد اشك بريزم و درجا بزنم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 9:41  توسط رضوان  | 
`پروين همكارم ميگه بنويس ولي من نميدونم چرا ساكت شده ام
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 17:6  توسط رضوان  | 
اينم از انتخابات
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 15:49  توسط رضوان  |