تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
دلارام كوچولو بايد باباش را تا دم در بخش بيماران رواني بدرقه كنه.دوباره باباي دبير جغرافيا شدچار بد بيني شده.ديگه دلارام طاقت نداره عصبانيت هاي مادرش بعد از يه تلنگر پدرش را تحمل كنه.دكترا معتقدند باباي دلارام نبايد خوردن دارو هاي روان پزشكي را ترك كنه.دلارام و برادرش سبحان باباشون را متقاعد كردند بيمارستان بستري بشه. بدبيني مشكل بزرگ پدرشه.وگرنه او از جمله بابا هاي خوب دنياست كه بچه هاش را خيلي دوست داره .فقط به وفاداري مادرشون شك ميكنه.دلارام خوب ميدونه پس از مرگ دايي جوان شان مادرش كم حوصله تر از قبل شده و بايد بابا جونش درمان بشه مبادا زندگي شون از هم بپاشه.دو تا بچه درس خونه از يك زوج ليسانسه.با فقر اقتصادي ناشي از عدم همكاري شوهر با زن فقط و فقط به دليل وجود بيماري اسكيزو فرنيا پارانوئيد. من هم به اين زوج مظلوم دعا ميكنم.خوبه كه روز هاي سخت تر زندگيشون گذشت و رفت وگرنه.......
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 14:32  توسط رضوان  | 
جالبه.دیشب داشتم راجع به چگونگی انتخاب همسر با علی کوچولو حرف می زدم.همون که دقیقا بیست و سه سال از من کوچولوتره.میگفت آدم باید بدونه داره چیکار میکنه و با کی هم خونه میشه.بهش میگفتم اگر از کسی بدت نیاد ممکنه خوشت بیاد ولی اگر از کسی متنفری دیگه احمقانه است باهاش ازدواج کنی.تو خودت به نوعی روان شناس ایی.وقتی می بینی یکی در جهت مقابل و مخالف توست یعنی سیستم ارزشی ایی که تو باهاش بزرگ شدی بیگانه از سیستم ارزشی ایی است که او با هاش بزرگ شده.

ببین علی آدم با کسی که دوستش نداره که نباید ازدواج کنه.ولی از کسانی که بدش نمیاد از شون میشه سوالاتی بپرسه شاید ازش خوشش اومد.

من نمیخوام برای ازدواج چشم بسته اقدام کنم.باید طرف را بشناسم.

بله البته.ولی اینکه تا چه حد بشناسیش و چطوری بشناسیش مورد بحثه.ببین یه آدم خودش هم خودش را نمی شناسه چگونه میخواد دیگران رو بشناسه.تو باید آدمی را پیدا کنی که سیستم ارزشی خانوادگیش با تو در یک راستا باشه تا بعد ها کم کم با هم به پیش برین و شونه به شونه باشین.نه اینکه اون مغربی و تو مشرقی.اون غروب که کرد تو طلوع کنی.مدار ها تون دو تا باشه.

دو نفر باید برای ارضا کنجکاوی های همدیگه تا آخر عمر تو چنته چیز هایی داشته باشن.تو عاشق مویی و رویی بشی و بعد که بهش دست یافتی دلت رو بزنه و هم چنان چشم و دلت در جستجو باشه عمرت به فناست.تو باید برای ازدواجت یه نفر را از بین خیل داوطلب های خودت بیابی که آرامش بخش باشه.با حوصله باشه.انگیزه داشته باشه.سالم باشه.امیدوار و خوش بین و مثبت اندیش باشه.تو در جستجوی کسی هستی که تنهایی هات را با شادی پر کنه نه همیشه کنتاکت داشته باشین.

آخر المر دیدم حوصله بیش گفتن ندارم.گفتم خصوصیات جالب خودت را بنویس .همون ها را که اگر کسی دید باید در تو بپسندد.خصوصیات بد خودت را هم بنویس.همون هایی که دلت میخواد کسی بهت کمک کنه از بین شون ببری.خصوصیاتی را که اگر دختری داشت حتما می گیریش تحت هر شرایط.اونا را هم بنویس.و خصوصیاتی را که اگر دختری داشت ممکن نیست بگیری اش.بعد بشین با خودت فکر کن من یه مرد اون یه زن با هم دیگه یه زوج در موقعیت جدید با هم برای کدام هدف مشترک باید بکوشیم؟چگونه بکوشیم که چوب لا چرخ همدیگه نگذاشته باشیم و نیرو های همدیگه را هرز نداده باشیم.چگونه به هم ابراز محبت و علاقه کنیم که طرف زده نشه.طرف لوس نشه.در عین حال نیازش به دریافت عشق و محبت ارضا بشه؟کدام فعالیت ها را هر کدام به تنهایی باید انجام بدیم؟چگونه با افراد خارج از دایره روابط خصوصی مون ارتباط بر قرار کنیم به طوری که من و او ید واحده باشیم و به منزله یک تن واحد با مسائل پیرامونی مواجه بشیم.کدام رفتار ها بین ما ایجاد شکاف خواهد کرد؟که باید از بین ببریم؟کدام رفتار ها هر چه بیشتر بین ما چسبندگی ایجاد میکند؟ و راه را بر نفوذ غیر می بندد؟

بهش گفتم خیلی خسته ام و اصلا حوصله ادامه بحث را ندارم.بهتره در فرصت دیگری بحث مون را ادامه بدیم.

علی مثل گله.حاضرم برای یافتن راه زندگیش بهش کمک کنم و مطمئنم او در آینده همسر خوب و نازنینی میشه.خدا کنه همسرش قدرش را بدونه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 6:8  توسط رضوان  | 
سیل کلاله گلستان.

گم شدن.غرق شدن.کشته شدن

اینم از تعطیلات این مردم

صبوری تا چند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 5:58  توسط رضوان  | 
بسم الله كساني كه چون دوستم دارند و يا ادعاش را دارند و با زبان تند و تيزشان آزارم ميدن ×مورچه خورتي1 نمیخواهد (به کسانی بیاموزی - اشتباه تو همین جاست. ملا نباش. مکتب داری را فراموش کن- تو فقط از درد ها بگو و مردم را ( و نه رئیس و مدیر و ملا و .... را در جریان بگذار) ۰ آنچه که از درد جامعه در ذهن توست و تو آنرا به روایت خودت تعریف میکنی میتواند برانگیزنده خواننده و تجربه آموزی برای او باشد- قصد آموزش نداشته باش که من و تو حالا حالا ها باید بیاموزیم - که باز نه من و تو - بلکه بسیاری از مدعیان شکم گنده که خودشان را اعلم و افضل می دا نند محتاج خواندن و یادگرفتن هستند۰ ضمنا می بینی که تنها کسی هستم که گاه به گاه بازار وبلاگ تو را گرم میکنم و سبب میشوم تا اقلا از وقتی که صرف نوشتن می کنی بیشتر راضی و خشنود باشی۰ میدانم که توی دلت و در اعماق ذهنت مرا بعنوان دوستی( که بخاطر حقیقت گوئی هاش نباید مزاحم باشد) دوست داری ! و میدانم که میدانی آمدن من به اینجا و بحث و سر و کله زدن هام از روی نوعی علاقمندی معنوی آنهم بخاطر مهربانی های ساده و صادقانه ات به افراد (نه بمن (که من شما را از نزدیک ندیده ام)هست ۰ و دست آخر بیم آن دارم که براساس هیجانات اغلب تند و تیزت که بیشتر ناشی از خیال و توهم هست . دوستی را پاس نمی داری و زود همه چیز را فراموش میکنی۰ این یکی را تجربه کرده ام که اگر در نگاهت! تجدید نظر نکنی - (مورچه خورتی) را هم بزودی کنار خواهی گذاشت!!۰ منظورم را گرفتی؟ ۰.... یا بیشتر اشاره کنم؟۰ به همسرت سلام مورچه خورتی را برسان ۰ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مورچه خورتی! 2 حقيقت چقدر تلخه؟ نوشته:آدمی که از درد دندان اينطور شکايت ميکنه معلوم ميشه هنوز درد های واقعی را نشناخته۰چشم گوش باز کن و درد های جامعه ات را بريز بيرون . از درد دندان گفتن و به مسائل خيلی خودی و خصوصی پرداختن نيازی به داشتن و نوشتن وبلاگ ندارد . خانم معلم و استاد دانشگاه!!!! -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مورچه خورتي 3 حقيقت اينه که آدمای مکتبی - يعنی اونائی که هميشه ديگران بجاشون فکر کردن و تصميم گرفتن هميشه از اظهار وجود می ترسند - حتی خودشون از خودشون واهمه دارن اما هيچ وقت فکر نکردن که اگه ميخوان اختيارشون دست خودشون باشه بايد هر آنچه را فکر می کنند و نه از روی ترس و ملاحظات و تقليد فکر کرده اند- بيرون بريزند و نشان بدهند که آدمند و ميتوانند بهتر از خيلی های ديگه که شيادی ميکنند و اسمش را والائی!! ميگذارند تصميم بگيرند و حرف بزنند و عمل کنند و بخودشان ارزش و اعتبار بدن۰ دراين مورد کمی بيشتر دقت کنيد و بجای نوشتن حرف های بی فايده و مصرف- اين نوع نطرات را به بحث بگذاريد - خانم اصفهانی خوش لهجه و پر احساس و متاسفانه چشم بسته و اسير و اجير موهوماتی که خيال می کنی اسمش دين و ايمان و خلوص نيت هست۰ چرا نظرات و مباحث روز های قبل را در معرض قضاوت نمی گذاری ........؟ از چه می ترسی ؟ از خودت ؟ یا از آنها که وقت شان را بخاطر معرفت و میثاق های دوستی صرف می کنند ؟؟ میدانی که شنیدن حقیقت همیشه تلخ بوده است . نه؟؟؟؟۰ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نوشته اي ديگران به جای تو فکر کرده اند و تصميم گرفته اند به همين دليله که از اظهار وجود می ترسی. با مرور نوشته های من طی دو سال (به قول خودش)تونسته بفهمه که از اظهار وجود می ترسم و فقط ادای اظهار وجود را در ميارم. ترس آفت اظهار وجود است.ولی واقعا از چی می ترسم؟مگر نه اينکه مرگ يه بار شيون يه بار؟مگر نه اينکه امام من حسين(ع) به من آموخت مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است؟مگر خود را شيعه او نمی دانم؟از چی می ترسم که بر لبم مهر نهاده ام؟نکند از سرنوشت زندانيان سياسی عبرت گرفته ام؟هان؟نکند گروه های فشار کار خود را کرده اند و مرا به کنجی هل داده اند؟هان؟ور رفتن با کلمات بدون آنکه حرفی زده باشم چه فايده دارد؟واقعا آدما مرعوب ميشن؟و زن ها بيشتر؟آيا به ما آموخته اند زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد؟ببينم من از چه کسی ترسيده ام؟در جايی که خانه دنيای زن است بر خلاف مرد که دنيا خانه اش است ممکنه از خدای خانه ترسيده ام؟ببينم من مجرد هم بودم همين قدر مصلحت انديش و ملاحظه کار بودم؟نکند از ترس آبرو حرفی نمی زنم؟يا چيزايی که اسمش را گذاشته اند آبرو.جالبه که من شهرت دارم به آبرو ريزی.پس اين ترس کجاست؟ درين شکی ندارم که از اظهار وجود وحشت دارم و اين را در طی ۴۰ سال زندگی اجتماعيم نشان داده ام.ولی چرا نميدانم.گاهی مو شکافی می کنم تا پی ببرم و الحق به نتايج جالبی هم رسيده ام که تا کنون ننوشته ام. يکيش اينکه پيش پدرم خيلی محبوب بودم و مادرم مرتب به بابا تذکر ميداد محبت افراطی تو به اين بچه باعث ميشه خواهر بزرگترش رنجيده خاطر شود .کمی هم بهش سخت بگير.آنقدر اين گفته های مادرم ادامه يافت تا اينکه پدرم با ادعا تربيت من برای زندگی آينده وادارم ميکرد کارهای خانه را در کمک به مامان انجام بدم.بعضی کارها برام جالب بودند و خودم هم متمايل به انجام شون بودم چون ديده بودم مادرم هم انجام ميدهد و الگو بودن ايشان کار را بر من آسان می کرد ولی بعضی کار ها بر من گران می آمد و با تشر پيگير بابا انجام ميدادم و اين آغاز خشمگين شدن هام نوميد شدن هام و احساس تنها بودن هام شد.دخترکی ۵ ساله در زمستان با آب سرد حوض رخت بشويد.دستام الان هنوز دفرميتی را از اون روزا داره.بقيه اش را نگويم مبادا خانواده ام به کودک آزاری متهم شوند.(از ماست که بر ماست). ........................................................................................ موچه خورتي 4 بد جوری داری از حقیقت فرار میکنی۰ذهن تو را برای آنکه کنيز مردان هوسباز(ملا صفت) نباشی و برخلاف خلقت ات تو سر خور يک مشت ...نباشی روشن ميکنم - من میگویم زنان نباید مقلد باشند۰ باید مبتکر و مفتخر باشند۰ و تو ذاتا یاد گرفته ای که دست به سینه و یا بهتر بگویم تو سری خور باور هائی باشی که برای تحقیر تو آنها را به تو آموخته اند۰ گرفتی؟؟؟ - یا هنوز هم....۰ چرامی ترسی حقيقت را بنويسی - ؟ چرا آنچه را که من نوشتم و گفتم تکرار نکردی و در معرض ديد نمی گذاری و از ديگران نظر نمی خواهی۰ گاهی يادم می افتد که سرکله زدن با تو بيهوده است ۰ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بعد از سر سلامتی و خدا بيامرزی تازه دو زاری خانم افتاده که تاريخ زنان را مطالعه کنه؟؟؟؟. بابا نا سلامتی نزديک شصت ساله که داری باج -ببخشيد داری نفس می کشی- تاريخ زنان ميگويد بايد برای حفظ هويت و ارتقاء شخصيت مدنی (خدا دادی) خود زنها حداقل حرف های خودشان را بزنند و دو گانگی ها و تبعيض های آخوندی را که زنان را کشتزار مردان!!!! معرفی ميکنند و نه اهل فکر و شعور- بر ملا سازند و بنويسند و بگويند که هيچ کم وکسری از مردان که ندارند هيچ- از بسياری مردان هوس باز و اراذل و گردن کلفت و بی مصرف و ..... بهتر وبر ترند ۰۰۰ خيلی دلم ميخواد بالاخره يه روزی اقرار کنی که من در طی اين يکی دوسال با تشويق و ترغيب هائی که داشته ام - موفق شده ام ذهن بسته و تاريک تو را کم کمک روشن کنم۰ يعنی ممکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مورچه خورتی ---------------------------------------------------------------------------------------- آخه يک خانم . يک مادر و يک همسر خوب و با وفا و خلاصه رهبر و رئيس گروه (ايران بحثی) های قديم چرا بايد نسبت به حضور دوستان قديم و پير و از کار افتاده و (ماه!!!) خود اين قدر بی توجه باشه ؟؟؟؟؟ چرا۰ مگر کامنت ها را ورق نمی زنی و مطالب دوستان را نمی خوانی؟؟؟... والله . دل شکستن هنر نمی باشد!۰ با درود به همسر و مادر و فرزندان۰ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نيازی به معرفی نيست . هر دو ميدانيم داشتم همين طوری (گذري)از اينجا عبور ميکردم . باينجا که رسيدم گفتم خوبست تا بگويم که چرااغلب ما آدما مخصوصا اونا که تو قالب بسته بندی شده تعصب اسيرند در برابر فروتنی و متانت بعضی ها -حتی در پاسخ به سلام بزرگوارانه شان احساس حقارت و درنتيجه بی تفاوتی می کنیم ؟ و نیز - از خودم می پرسم آیا بهترنبود تا در نهایت آزاد اندیشی و انصاف علت را می گفتیم و با سکوت خودمان نشان نمیدادیم که احترام و یا بی احترامی شان به ما برایمان علی السویه هست؟ ۰ چرا؟۰ ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خاله الهی قربونم بره درد گناه را ذوب ميکنه يعنی چه؟۰ آخه باين حرفای ننه سليمه های صد سال پيشت بايد بخنديم يا به اينکه ميگوئی دانشگاهی هستی ؟!۰ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خاله الهی قربونت بره و چيز های خوب توی دنيا فراوانند منتهی بايد قوه درک و قدرت تشخيص داشت۰ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خاله و خان باجی نکنه خيال می کنی اونائی که در اصفهون و يا تهرون و يا تو شهرهای ديگه زندگی می کنن متمدن هستند؟۰ نه بابا اون عشيره چادرنشين گاه از من و تو شهری آگاه تر و درنتيجه آزاد تر است ۰ ميخواهی آزاد باشی از قفس (تقليد) بزن بيرون. خودت فکر کن و خودت تصميم بگير- نگذار ديگران که حتی زندگی خودشونو عوضی رفته اند برات تصميم بگيرن- اين عين اسارت و بدبختی است۰ چرا بايد برای متمدن بودن جايی و جايگاهی داشته باشيم؟ ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دختر خاله ذليل مرده خاله بميرم برای خودم ! بالاخره اينکه آذر شجاعه و وکيل گرفته يعنی چی؟ منظور و نتيجه چيست ؟۰ پير- دوران ايران بحث رحمت الله عليه من نميدونم جزو کدام دسته بندی (شما) قرار ميگيرم؟۰ واقعی ؟ يا غير واقعی؟؟۰ اما بی آنکه درانتظار پاسخ احوالپرسی بمانيم و يا بپرسيم چرا بدون جواب مانده . در پاسخ به يادداشت اول مرداد شما که از دوستان (غير واقعی!) گله مند هستي ميتوانم اين نقل قول را يادآوری کنم۰ پترسون ميگويد: «وقتي شما در فضايي پر از آشوب، استرس و ترس زندگي ميكنيد، كم كم به تواناييهايتان جهت مراقبت از خودتان شك ميكنيد.» شما به كمك ديگران احتياج داريد و اين هيچ اشكالي ندارد. بدون كمك، خشونت همچنان ادامه خواهد داشت؛ ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- با درود . خانم خانما وقتی از سفر برگشتم اول کارم سراغ گرفتن از دوستان بود که آمدم و برای تک تک شون پيام احوالپرسی گذاشتم ۰ برای شما دو بار اينکار را کردم که يک بارش را بجای حروف فارسی از لاتين استفاده کردم. ابی و ليدا و رها و چند تا ديگه از دوستان نديده اما آشنا را سر زدم و حال واحوال کردم و در نهايت تا امروز غير از (رها) که اشاره به يکی از نوشته هام کرده بود و نظر داده بود نه شما و نه هيچ کدام از دوستان احوال پير را نپرسيدند ۰ البته ميدانی که در دنيای من دوست داشتن نيازی به سند و کاغذ و امضاء ندارد - اما خوب . وقتی از سلامتی دوستان با خبر شدی انگاری سرحال تری . شما را نميدانم ؟!۰
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 15:1  توسط رضوان  | 
اوایل که آمده بودم اینترنت خیلی دوست داشتم جوانان مان را نسبت به مادر و حرمت او حساس کنم. فكر ميكردم با تقويت نقش مادرانه زن ا و را تقدس ببخشم مادر لطيفی مثل بارانی تو مادر نسيم صبح خندانی تو مادر برای ريشه خشک خيالم تو باران بهارانی تو مادر *** حريم چشم تو ارامش من فضای سينه ات اسايش من اگر روزی نباشی با من ای جان! گواه لحظه ها فرسايش من *** به جز تو من گل ميخک ندارم تو گلبرگ سپيدی شک ندارم منم گلدانی از ميخک لبا لب ببين مادر !به دنيا تک ندارم *** بيا پر کن وجودم را پر از گل پر از شعر بهار ونام بلبل بيا امشب نگاهم کن دوباره نشسته بر زبانم نقش سنبل *** برايم اسمان را باز کن باز به دنبال دلم پرواز کن باز حديث ات را پرنده خوب ميگفت حديث عشق را اواز کن باز پروين عابدي
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 9:10  توسط رضوان  | 
ميگه :؛چگونه مي توان با وجود سختي ها *رنج ها*دردها شاد بود؟ و چه جواب زيبايي بهش داده.دنيز.با تمسك به جبران خليل جبران واقعا كساني كه شاد هستند يه زندگي خالي از درد و رنج و فقر دارند؟ غم و شادي بهم است.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 13:1  توسط رضوان  |