از وبلاگ كيوان وبلاگ ليلي ليلا را يافتم و خوندم.از اونجا وبلاگ محسن كديور را يافتم.محسن كديور حتي از من هم چند ماهي كم سن وسال تره.ولي جالبه كه كارنامه درخشاني از تدريس و پژوهش داره.حالا هم كه مدير گروه دانشگاه تربيت مدرس است.پسري از فسا .خواهرش همسر مهجراني و خودش در سطح عالي از تحصيل و تحقيق.وقتي ديگران را با خودم مقايسه مي كنم متوجه مي شوم واقعا مفت مفت زندگي كرده ام.گاهي فقط از اينكه بيش ازين پاشيده نشده ام شادم.چرا؟واقعا اگر آدما در محدوده زندگي اين قدر متفاوت اند چگونه از خود رضايت دارند؟استاد راهنمايي جدي بوده.من چقدر برايم سخت بود دانش آموزي كوشا باشم.چقدر از دانشجوي فعال بودن زود زده مي شدم.از اينكه سرد و بي عاطفه حتي دانشمند باشم بدم مي آمد.از اينكه برايم خودم ارزش و احترام زيادي قائل باشم چقدر بدم مي آمد.زندگي را چگونه تا به امروز از سر خودم وا كردم.چرا؟واقعا چرا؟او الان صاحب نظر است و من؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 13:34 توسط رضوان
|
خجالتي بودن ناشي از چيه؟نداشتن اعتماد به نفس؟اگر كسي را دوست نداشته باشي بهش ميگي؟كه دوستش نداري؟چرا نميگي؟خجالت مي كشي از راز درونت پرده برداري؟يا مطمئن نيستي كار درستي باشه؟نگران تنها ماند ن هستي؟حتي او را با وجوديكه دوستش نداري به تنها ماندن ترجيح ميدي؟///0كفش كهنه در بيابان نعمت است.يا كاچي بعضي هيچي.)هان؟
اونوقت درسته طرف را تو خماري بذاري تا فرصت هاي نيكو به دست آوري و رهايش كني؟ما بايد با همه آن كسان كه در ارتباطيم دوست شان بداريم،شما چي فكر مي كني؟فكر نمي كني سوء استفاده از آدما باشه؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 9:5 توسط رضوان
|
خودش ميگه چرا بنويسم؟من ميگم خب من ميخونم آنچه را تو مينويسي.ميگه خب كه چه.ميگم اگر بدوني كمترين خاصيت نوشتن تو اين باشد كه من احساس نكنم ديوانه ام برات كافي نيست؟ميگه بيشتر توضيح بده.ميگم گاهي اوقات شبيه ديگران نمي تونم باشم فكر ميكنم حتما به جرم ديوانگي منو ميگيرند.گاهي اوقات مي بينم چگونه است كه جرات ابراز وجود ندارم و هميشه سعي مي كنتم شبيه ديگران باشم.بازم وحشت زده ميشم كه ....خب تو كه مي نويسي مي بينم تو هم برايت مواقعي پيش مياد كه....خب آروم ميگيرم.انگار از زبان تو تراوشات ذهني من خارج مي شه.مي بينم تنهايي احساسي نيست كه منو در بر گرفته باشه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 11:49 توسط رضوان
|
چهار هفته پيش اينجا مطلب قبلي را نوشتم.و دوستان عزيزم را تا به امروز منتظر گذاشتم.ممنونم از شما هايي كه به اينجا سر زديد.فكر ميكنيد نداشتن انگيزه براي نوشتن در اينجا به چه دليل است؟شايد چون عكسم را گذاشته ام.شايد چون كنتور نداره ببينم چند نفر به اينجا سرك كشيده اند.شايد چون دوستاني كه اينجا دارم به وبلاگ نچاقم هم دسترسي دارند.شايد چون بلاگ اسكاي براي نظر دادن آسان گير تر است.
امروز از تابستاني كه گذشته خسته تر هستم.برادرم از من خواست بهش سري بزنم و تهران برم ولي نميدانم چرا نميخوام اونو به خودم اميدوار كنم.مهدي برادرم آدم خاصيه.اگر باهاش رفت و آمد كني از تو متوقع ميشه.كه به هنگام گرفتاري رهايش نكني.خب از من نظر خواهي نكرد برم تهران مستقر بشم يا نه.خود سرانه پا شد رفت اونجا و من يه جورايي ازش گله مند هستم.نميخوام رو بهش بدم.اگر برم خونه اش تهران دوباره با من صميمي ميشه و خودش را واسه من لوس ميكنه.او از من دو سال كوچكتر است و تو دوران كودكي هم خيلي با هم بازي كرده ايم و هم خيلي دعوامون شده.پسر فوق العاده خوبيه.قيافه اش خيلي قشنگه.مدير و مدبر و ببر هست.بهش ميگم برو صدا سيما برنامه كودك كار كن.چون هم قيافه قشنگ داره و هم امين هست.و هم بچه ها را خيلي دوست داره.دخترش طلوع به قدري ماماني و نازه.سر و زبونش به خاطر اينه كه باباش همه چيز را واسش توضيح ميده.خواهران همسرش سه تا هستند.مرتب به خونه اش رفت و آمد ميكنند.طفلك خانومش فرشته جون هنوز در عزاي مادرشه و آبان ماه خواهر كوچولوي طلوع را دنيا مياره.فكر كنم اسم خواهر طلوع را طليعه يا حلول بگذارند. تا مامان از آمريكا بر گرده خواهر كوچولوي طلوع هم دنيا مياد.مهدي مامان را به نزد خود خواهد برد تا طلوع احساس بدي نداشته باشه.دلم براي ديدن طلوع پر مي زنه.نميدونم چرا اونا ترجيح دادند از نزد ما بروند و آنجا مستقر شوند.ادعاشون اينه كه مردم تهران فرهنگ بالاتري دارند.چه حرف!آدم شاخ در مياره.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 9:16 توسط رضوان
|