تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
به من میگه تو باید بنویسی حتی اگر خوانند وبلاگت فقط من باشم.مگه این مردم میذارن؟میگن یه شیر بکش و کنده کاری کن که یال و دم و اشکم لازم نداشته باشه.میگه خب قصه اون خر و پسر و باباش را که شنیدی.هر کار میکردند مورد اعتراض بودند.مردم را نمیشه راضی نگه داشت.میگم خب آدم دردش میاد از متلک ها و زخم زبان ها .سرم درد نمیکنه دستمال ببندم؟میگه ببین به هر حال آنچه تو میگی از دهان کسی در آمده که سرد و گرم روزگار را چشیده حالا نمیگم خیلی ولی یه نمه سواد هم داره محل کارش هم جایی هست که با مردم مشکل دار از نوع رایج مشکلات سر و کار داره

میگم دقیقا همین باعث وسواس من در نوشتن شده که حرفام حجت واقع بشه

میگه ببین هر کس خودش دارای میزانی از عقل و شعور هست که استنباط هایی داشته باشه که مسئولیتش رو دوش خودش باشه.میگم دستم به قلم نمی ره.افتاده بودم رو دور و می رفتم ولی فرسایش هایی مکرر برای رفتنم بر من وارد شد

میگه از کوره در رفتن؟گر مرد رهی از ....مهراس

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 5:52  توسط رضوان  | 
می خواستم چیزایی بگم ولی گوش برای شنیدن نیافتم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 6:47  توسط رضوان  | 
نوشتن که واسه بیان راهیست قابل قبول را گذاشته ام کنار.قهر کرده ام.دنبال بهانه ای بودم.به دستم افتاد.دوستان هم بعضی شون تشویق کردند.گفتم چکاریه؟بنویسم و بد نباشم؟بهتر که خویشتن داری نشون بدم.کی میتونه بفهمه در اندرون من خسته دل چیست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 12:40  توسط رضوان  | 
مدتيه نمي نويسم.چه اهميتي داره؟براي خودم كه بد نبود بنويسم.ولي براي ديگران چي؟مثلا مي آمدم مي نوشتم خانم دهقان آخرش كار خودش را كرد و دو تا بچه اش را يتيم كرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 12:22  توسط رضوان  | 
من و شهلا از سال پنجاه و شش آشنا هستیم.بعد هم یک سال آخر دبیرستان با هم دوست بودیم و الان هم بیست و سال هست فامیل هستیم.با وجودیکه شهلا یه روان پزشکه باز هم حرفای نیش دار می زنه.اومده خونه ما می بینه خونه ما هفت تا پسر عمه های پسرام جمع اند همه داریم اسنک می خوریم میگه تو چرا همش پسرا را دور خودت جمع می کنی؟اصرار من مبنی بر اینکه بذار پسرت که همسن و سال ایناست امشب را اینجا بمونه نتیجه نداد.وقتی یه پزشک اینجوری داد سخن دهد از بی سواد ها چه انتظار؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 5:12  توسط رضوان  | 
میگه یا خاموش باش یه اونی که من میگم و اونجوری که من میگم و با هدفی که من میگم بنویس.منم قهر میکنم و قلمم را از رو کاغذ ور میدارم.میگه لجباز قلمت را بذار رو کاغذ.میذارم.میگه حالا بنویس.نمیتونم بنویسم.نطقم کور شده.میگه یا الله تراوشات ذهنی را بریز رو کاغذ.میگم دیکه حرفم نمیاد .نمی تونم.گریه می افتم.میگه تا حالا یه طوطی دیدی که حرفای بی تربیتی بزنه و باعث سر شکستگی صاحبش بشه؟تو همون طوطیه هستی.ممکنه سخنگویی یه طوطی اعجاب بر انگیز باشه ولی حرفایی بی تربیتی که بزنه نه دردی را دوا میکنه و هم باعث سر شکستگی هم هست.سکوت می کنم و اون نطقش گل کرده.چرا باید فقط تو قالب قابل قبول اون حرف بزنم وگرنه سکوت کنم؟حتی اینجا هم؟که کسی را نمی شناسم؟و تعهدی به کسی ندارم؟فکر کردم دیگه اینجا میتونه جایی برای تمرین گفتن ناگفته های شخصی ام باشد
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 4:46  توسط رضوان  |