به من میگه تو باید بنویسی حتی اگر خوانند وبلاگت فقط من باشم.مگه این مردم میذارن؟میگن یه شیر بکش و کنده کاری کن که یال و دم و اشکم لازم نداشته باشه.میگه خب قصه اون خر و پسر و باباش را که شنیدی.هر کار میکردند مورد اعتراض بودند.مردم را نمیشه راضی نگه داشت.میگم خب آدم دردش میاد از متلک ها و زخم زبان ها .سرم درد نمیکنه دستمال ببندم؟میگه ببین به هر حال آنچه تو میگی از دهان کسی در آمده که سرد و گرم روزگار را چشیده حالا نمیگم خیلی ولی یه نمه سواد هم داره محل کارش هم جایی هست که با مردم مشکل دار از نوع رایج مشکلات سر و کار داره
میگم دقیقا همین باعث وسواس من در نوشتن شده که حرفام حجت واقع بشه
میگه ببین هر کس خودش دارای میزانی از عقل و شعور هست که استنباط هایی داشته باشه که مسئولیتش رو دوش خودش باشه.میگم دستم به قلم نمی ره.افتاده بودم رو دور و می رفتم ولی فرسایش هایی مکرر برای رفتنم بر من وارد شد
میگه از کوره در رفتن؟گر مرد رهی از ....مهراس
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 5:52 توسط رضوان
|