تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 16:23  توسط رضوان  | 
خانوم دکتر همکارم میگه پسرم عاشق دختری دبیرستانی شد فقط زمانی موفق شدم منصرفش کنم که رهایش کند که بیان کردم پدر این دختر با بیماری لوسمی فوت کرده و دوست داشتن این دختر و وابسته شدن به او پشت پا زدن به آینده خود و سرنوشت بچه هاشه.حالا بعد از چندین سال پسرم در غم بیمار شدن اون دختر ساعتها در خلوت خویش گریست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9:13  توسط رضوان  | 

وقتی تو بخش کودکان کار کنی اونا را که مثل گل میمونند و حالا مشکل پیدا کرده اند مراقبت می کنی.اون وقت بدون اونکه مادر باشی مادرانه رفتار می کنی . حظ می کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 9:40  توسط رضوان  | 

اولش که فقط برای اینکه ت. لباس سفید در انظار ظاهر بشم.

دوم که همیشه مجبور باشم نظم را رعایت کنم.

سوم اینکه دانشجو باشم

چهارم اینکه بتونم با مهربانی با دیگران برخورد کنم و این طبیعی جلوه کنه و کسی مواخذه ام نکنه

ولی اینا همه دلایلم نیست.

.از ذکر دلایلی بزرگتر خود داری کردم

بعدش پشیمان شدم که بمانم ولی دیگه تعهد خدمت سپرده بودم و مندگار شدم

بعد ها سعی کردم تو همون سمت کلی تغییر جهت بدم.

. حالا اصلا نا راضی نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 9:33  توسط رضوان  | 

میگه منو  آزار ندین.همه همه دست به دست هم داده اید تا من و اونو آزار بدین؟.بابا من و او همدیگه را دوست داریم گناه که نکردیم.همه تون جمع شدین بگین اشتباه میکنم؟

بابا این توقع زیادیه که من میگم برای من یه ماشین بخرین از دم قسطی تا من برم تهران یه مسافر کش باشم و شبها تو پاشنه در خونه شون زیر پنجره اتاقش  تا صبح تو ماشینم بخوابم ؟

تا پولام جمع بشن و پدرش راضی بشه اونو به من بدهد.؟"

 

از همه ما بدش میاد.به ما ها به چشم مخالفین سر سخت خودش نگاه می کنه.پدرش میگه خب تو میگی چیکار کنیم؟خانوم میگم: والله من و شما نمیتونیم متوجه بشیم چقدر سختش هست.مقدمات بدی داشته که الان اینجاست و به نظر من الان فقط خودش هست که میتونه خودش را نجات بدهد.البته اگر بخواد.

زن عقربیست که گزشش شیرین است حمید خان.میدونم نمیتونی خودتو نجات بدی.خدا به دادت برسد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 12:46  توسط رضوان  | 
کوچولو.گناهی نداره.که تو خونه ایی دنیا اومده که بزرگترای اون معامله گرند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 15:39  توسط رضوان  | 
فرزندش را اسماعيلش را به مسلخ ميبرد ولي
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 8:37  توسط رضوان  | 

آنچه مشاهده میکنید سقف یه جایی هست که خیلی مهمه چون روش خیلی با دقت کار شده.

خب اینو اینجا گذاشتم؟همیشه بیاموزید به بالا نگاه کنید تا سینه تان گشاده شود و استرس هاتون کم شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 4:41  توسط رضوان  | 

Image

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 6:10  توسط رضوان  | 
تولد دخترشان است.اصلا حوصله اين جور برنامه ها را نداره.براش يه كيك خريده.يه عروسك هم حيف كه هيچ كس نميتونه بهش كمك كنه.سوت و كور در خلوت و تنهايي جشن بين سه نفر يه مادر و يه پدر و دختر شش ساله شان.همه جا را ابر هاي اندوه پوشانده.كيك بريده ميشه ميخورند و در خلوت تنهايي پدر اشك مي ريزه.همسري بيمار فرزندي غريب و اينهمه مسئوليت والدي
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:9  توسط رضوان  | 

همه مون گرد هم جمع میشیم.رو به سوی خدا دستها به سوی آسمان سینه هامون گشاده میشه.

ولی اگر اینهمه سرمایه بگذاریم و جان مطلب را در نیابیم چه؟خسی در میقات را نخوانده ام.حج دکتر شریعتی را نیز نخوانده ام.ولی آقای کرمانی میگفت درود بر جلال آل احمد و شریعتی که برایم شعری سرودند که بتوانم آنجا حج را بر بال ملائک حس کنم

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 5:8  توسط رضوان  | 

تولدت بر جهانیان مبارک ای آیت عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 4:18  توسط رضوان  | 

یا

کدامیک

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 15:31  توسط رضوان  |