تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
سلام بر حسین(ع)

اگر نبود ذکر مصائب حسین از همون وقتی که فقط ۷ ساله بودم در خانه ما با صدای نازنین پدرم چگونه میتوانستم مصیبت مرگ خواهرانم را تاب بیاورم.عزاداری بر حسین در خانه محقر ما از آنجا برایم یه دنیای وسیع ساخته بود.نمیدانستم چرا وقتی پدر اندوهناک و حماسی میخونه قطرات زلال اشکهای مادر چهره زیبایش را می پوشاند.با دستهای کودکانه و مهربانم اشک از دیدگان مادر می زدودم.ولی مادر غمگین نبود بر گونه هایم بوسه می زد و موهایم را نوازش میکرد.گویا او بر یتیمان کربلا و بلایی که بر سر اسیران آمده بود اشک می ریخت و تصور اینکه من جگر گوشه اش سرنوشت آنان را پیدا کنم پشتش را می لرزاند بعد ها که بزرگتر شدم مادرم گفت من همیشه بیمار بودم و در بیمارستان بستری می شدم احتمال میدادم خیلی زود شما را ترک کنم.به همین دلیل پدرت روی نقطه حساس ذهنم انگشت میگذاشت و من میگریستم.ذکر مصائب زینب باعث شد برادرانم از پدرم بیاموزند تحت هر شرایط باید خواهرشان را دوست بدارند و من نیز متقابل.پدر به ما درس محبت میداد شاید خود میدانست و نیت کرده بود و یا نمی دانست و اجر خود گرفته است که مستحق بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 14:12  توسط رضوان  | 
آرزو داشتی یه سمت میداشتی تا از طریق اون کارهایی را میدونی درست تره انجام بدی.

خب برایت پیش میاد

می بینی ای بابا راه رفتن از یادت رفته و دوباره باید از اول شروع کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 14:8  توسط رضوان  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 5:20  توسط رضوان  | 

کعبه‌ی دل

 


گه احرام، روز عید قربان سخن میگفت با خود کعبه، زینسان
که من، مرآت نور ذوالجلالم عروس پرده‌ی بزم وصالم
مرا دست خلیل الله برافراشت خداوندم عزیز و نامور داشت
نباشد هیچ اندر خطه‌ی خاک مکانی همچو من، فرخنده و پاک
چو بزم من، بساط روشنی نیست چو ملک من، سرای ایمنی نیست
بسی سرگشته‌ی اخلاص داریم بسی قربانیان خاص داریم
اساس کشور ارشاد، از ماست بنای شوق را، بنیاد از ماست
چراغ این همه پروانه، مائیم خداوند جهان را خانه، مائیم
پرستشگاه ماه و اختر، اینجاست حقیقت را کتاب و دفتر، اینجاست
در اینجا، بس شهان افسر نهادند بسی گردن فرازان، سر نهادند
بسی گوهر، ز بام آویختندم بسی گنجینه، در پا ریختندم
بصورت، قبله‌ی آزادگانیم بمعنی، حامی افتادگانیم
کتاب عشق را، جز یک ورق نیست در آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست
مقدس همتی، کاین بارگه ساخت مبارک نیتی، کاین کار پرداخت
درین درگاه، هر سنگ و گل و کاه خدا را سجده آرد، گاه و بیگاه
«انا الحق» میزنند اینجا، در و بام ستایش می‌کنند، اجسام و اجرام
در اینجا، عرشیان تسبیح خوانند سخن گویان معنی، بی زبانند
بلندی را، کمال از درگه ماست پر روح‌الامین، فرش ره ماست
در اینجا، رخصت تیغ آختن نیست کسی را دست بر کس تاختن نیست
نه دام است اندرین جانب، نه صیاد شکار آسوده است و طائر آزاد

خوش آن استاد، کاین آب و گل آمیخت خوش آن معمار، کاین طرح نکو ریخت
خوش آن درزی، که زرین جامه‌ام دوخت خوش آن بازارگان، کاین حله بفروخت
مرا، زین حال، بس نام‌آوریهاست بگردون بلندم، برتریهاست
بدوخندید دل آهسته، کای دوست ز نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن، زین توده‌ی گل که گوئی فارغی از کعبه‌ی دل
ترا چیزی برون از آب و گل نیست مبارک کعبه‌ای مانند دل نیست
ترا گر ساخت ابراهیم آذر مرا بفراشت دست حی داور
ترا گر آب و رنگ از خال و سنگ است مرا از پرتو جان، آب و رنگ است
ترا گر گوهر و گنجینه دادند مرا آرامگاه از سینه دادند
ترا در عیدها بوسند درگاه مرا بازست در، هرگاه و بیگاه
ترا گر بنده‌ای بنهاد بنیاد مرا معمار هستی، کرد آباد
ترا تاج ار ز چین و کشمر آرند مرا تفسیری از هر دفتر آرند
ز دیبا، گر ترا نقش و نگاریست مرا در هر رگ، از خون جویباریست
تو جسم تیره‌ای، ما تابناکیم تو از خاکی و ما از جان پاکیم
ترا گر مروه‌ای هست و صفائی مرا هم هست تدبیری و رائی
درینجا نیست شمعی جز رخ دوست وگر هست، انعکاس چهره‌ی اوست
ترا گر دوستدارند اختر و ماه مرا یارند عشق و حسرت و آه
ترا گر غرق در پیرایه کردند مرا با عقل و جان، همسایه کردند
درین عزلتگه شوق، آشناهاست درین گمگشته کشتی، ناخداهاست
بظاهر، ملک تن را پادشائیم بمعنی، خانه‌ی خاص خدائیم
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 9:57  توسط رضوان  | 
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

 نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:50  توسط رضوان  | 

ده فرمان حیاتی
1- غصه مخور، زیرا غصه خوردن بیهوده ترین عمل انسانی است.
2- ترسو مباش، چون اغلب آن چیزهایی که ما از آن می ترسیم هرگز اتفاق نمی افتد.
3- خود را میازار، زیرا از پلی نمی گذری مگر به آن برسی.
4- از پیش نیامده ها نترس، چون در آن واحد قدرت پیشگیری یک پیشامد را داری.
5- مشکلات را با خود به رختخواب مبر، زیرا آنها همخوابه های بدی هستند.
6- گرفتاری های دیگران راقرض مگیر، زیرا آنها بهتر از تو می توانند گرفتاری هایشان را بر طرف کنند.
7- گذشته را زنده مکن، زیرا آنها خوب یا بد تمام شده , زندگی را بر آنچه که امروز برایت اتفاق می افتد بنا کن.
8- نعمتهای کوچک را کوچک مشمار، زیرا بسیاری از نعمتهای کوچک نعمتهای بزرگی هستند.
9- شنونده خوبی باش، چون تو فقط هنگامی عقایدی مخالف با عقیده ات را می شنوی که به آنها گوش کنی.
10- نگران ونا امید مباش، زیرا90درصد امراض در خود خوری و نگرانی تو ریشه دارند. با عملکرد مثبت با آنها مقابله کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 11:23  توسط رضوان  | 
از من خواسته اند فقط ربع ساعت درباره خواب و آثر آن بر بهداشت روان صحبت کنم

من اینجوری شروع می کنم

هر انسان یه سلسله نیازهایی دارد.از جمله نیاز های جسمانی او نیاز به خواب است.خستگی ناشی از کار و تلاش با به خواب رفتن از بین میرود و نشاط از دست رفته بازیافته می شود.نیاز به خواب در سنین مختلف متفاوت است به طوریکه یک نوزاد بیست و دو ساعت در خواب و فقط دو ساعت بیدار است ولی انسان بالغ به شش تا هشت ساعت خواب نیازمند است.جالبه بدنید که خواب هم طول و هم عرض و هم عمق دارد.و مجموع این سه می شود حجم خواب.شما ممکن است خوابی طولانی نداشته باشید ولی خستگی تان در برود و این فقط به خاطر عمق کافی خواب بوده پس به این نیندیشید که شش تا هشت ساعت خواب نرفته ام.

پدیده خوب خواب دیدن باعث می شود به بسیاری از خواسته های خود دست یابید.شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه اشارتی از ضرب المثل ها به همین قضیه است.مادران داغدار را نبایستی داروی ضد افسردگی داد تا مرحله خواب دیدن شان آسیب ببیند و خواب عزیز از دست رفته را نبینند.

فردی که نیاز به خوابش بر آورده نشود ممکن است پرخاشگر شود.و پرخاشگری به سوی خود و دیگران قصه ایست که جلسه ای خاص را می طلبد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 10:57  توسط رضوان  | 
کاش حافظ قرآن بودم.کاش قدرت حفظ کردنم خوب بود.کاش از ادبیات در ذهنم اشعاری جا مانده بود.کاش کودکی بودم بوستان را حفظ کرده بودم.مطمئنا در نوشتن به کارم می آمد.ولی حیف جوانی هم بهاری بود و بگذشت.

قراره یه امتحان بدم که چگونه گواهی فوت صادر میشه

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 9:3  توسط رضوان  |