تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
چنین روزی را به مدت بیست و سه سال به چشم دیده بودم ولی آن سال در کنار مزار شهیدان شهر مان برایش گل و شیرینی میدادند و مراسم با شکوهی وعده داده شده بود.تلفن خواهرم از من اجازه میخواست امروز در خانه بمانم تا غائله ختم شود آنان بیایند و بروند.ولی عصر همین روز کسانی که آمدند ماندند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 7:7  توسط رضوان  | 
نمیدونم از چند سالگی عادت کردم لجاجت کنم و اثر رفتار خودم را بیازمایم.علت آن را هم که لجباز شدم متوجه نیستم.ولیکن بارها مادرم و حالا همسرم گفته اند تو خیلی لج بازی پات رو مار باشه ورنمیداری.مگر آنکه خودت بخواهی تو آیین تربیت بچه ها میگن تو دو تا سن بچه ها لجباز میشن یکی سه سالگی و یکی دوران بلوغ.و لجبازی در استقلال یافتن شخصیت نقش داره سعی نکنید شاخ آدم لجباز را بشکنید چون یه طفیلی بار میاد که مجبورید همش یدک بکشیدش و عاصی بشین از دستش و طردش کنید یعنی یک روز زیر پاش را یهویی خالی کنید چون خسته شدین از دستش.من هم خوشبختانه همیشه لج کردم و مقاومت و خلاصه کله خر بودم و از فحش هایی که نثارم شده ابایی نداشته ام.نمیگم فحش خوردن آسونه.اتفاقا خیلی سخته ولیکن اگر تو متوجه باشی اون طرف مقابلت تیرش به سنگ خورده و کور خونده تو خوب خری هستی خستگی های فحش خوردن از تنت خارج میشه.خب برای نفوذ در آدم های لج باز هم راه هایی پیشنهاد میشه پس بهتر است مراقب باشی اگر از اون طرف پشت بام نیفتادی از این طرف هم نیفتی.اصولا برای داشتن اراده باید توان مقاومت داشت این مقاومت در افواه عمومی به لج بازی تعبیر میشه.لج بازی کار آدم های بی منطق است اونا که فکر میکنند من ناتوانم و باید خشمم را اینجوری تلافی کنم و انتقامم را از آدمایی که مانع رسیدن به اهدافم شده اند بگیرم.آنسان خوبه خوش بین و با اعتماد به نفس باشه و به نیروهای خودش چشم بسته معتقد باشه.این ایام عیدی با انواع مقاومت های برای مهمانی رفتن بازدید رفتن تفریح رفتن مواجه شدم.خیلی سخت بود و از آنجا که جواب های هوی است پذیرفتم با من این نوع برخوردها شود.چاره نیست این دنیا دار مکافات است و (این جهان کوه است و فعل ما ندا)و هر کی خربزه بخوره باید پای لرزش هم بنشینه و منتظر هر گونه عواقب احتمالی نوع رفتار هاش باشه.خیلی سخت بود این علیک ها ییکه در جواب سلام ها شنیدم.از آنجا که به من وعده داده شده به سفر حج عمره اعزام خواهم شد هی نفرین ها و دعاهام را نگه داشتم برم همونجا نزدیک حرم امن الهی بر زبان آورم.بگویم خداوندا این بدن نحیف بهش نمی آمد صحنه ترکتازی حوادث این چنین سخت و تلخ باشد.بارها گفته ام و باز میگویم از اینکه فرموده اند به زنان نوشتن نیاموزید ناراحتم.چرا نه؟میگویند این جماعت همه چیز را از روزنه احساسات شان مینگرند و از آنجا که جراحات عاطفی برداشتن برای همه انسان ها اعم از زن و مرد امری طبیعی است این جماعت تو بوق و کرنا میکنند که ایها الناس کمک من سوختم.اونوقته یه مشت کاسه از آش داغ تر برای کمک بدیشان روی می آورد و حالا خر بیار و باقالی بار کن.هر آنچه بخواهی قسم و آیه بیاری که ادراکات اینان اینگونه بوده و نه واقع امر کار از کار میگذره.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 7:11  توسط رضوان  | 
دلم گرفته.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 9:35  توسط رضوان  | 
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

 بیار نفحه ازگیسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان بر افشانیم

اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

واقعا زیبا بود این غزل.این حافظ را چگونه توانایی است که وقتی تفال میزنی نشانه را میزنه.دلم تنگ شده بود برای دوستان وفادار سال های پیش که امسال بیوفا شده اندو چه زیبا آمد فال.آرامش بخشی عجیبی دارد این شعر.هر مصرع و هر بیتش لایه ای از اندوه مرا برداشت.گفتم اندوه؟خدا نکند کسی مبتلا شود به این افکار .واقعا خطرناک است.خدایا ما را دریاب.گرایشم در همین اول سالی به سوی قطب منفی است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 4:51  توسط رضوان  |