بابا دوستت داشت واست
کلاهت را کج میگذاشت ، رو چشمات عینک میگذاشت و بعد حظ ات را میکرد.
دستای کوچولوت را تو دستای مطمئنش میگرفت و بر خود می بالید که دوستش داری و دوستت داره.
همین باعث شد به جماعت مرد خوشبین باشی و هر وقت اسم شوهر دادن اومد نهراسی.
همه را با او قیاس کنی که مهربونه و حامی.
ولی وقتی با هزاران امید تصمیم گرفتی پای سفره عقد بنشینی خودت هم نمیدونستی بزرگ شدی و باید جنگ را سر لوحه زندگیت قرار بدی.رقابت جو باشی و همسرت را همانند گرگی درنده مراقبت کنی مبادا.....................و ازش امید حرمت و احترام و محبت نداشته باشی.
اگر میدونستی با همون وضع فرار را بر قرار ترجیح می دادی.
یه آدم خاص که تو احساس میکنی گویا هنوز به اندازه خودت بزرگ نشده یه آدمی که به بهانه تربیت محبت به اندازه تو ندیده بیاد و با تویی ازدواج کنه که مدتهاست از همنشینی با یه بزرگ بهره بردی و رشد یافته شدی.
به روانشناس رئیس مرکز مراجعه کرده ام میگم : از دستش عصبانیم. میگه : بگو بدانم تو بهتری یا اون؟ میگم خب معلومه ،مثل روز روشن ، بدیهی و واضح من.میگه : پاشو برو و هر وقت خللی در نظرت به وجود اومد بیا پیشم تا بتونم به تو کمک کنم . هر گاه که تونستی بفهمی او از تو بهتره و بتونی خوبی هایی را که داره بشماری.آزرده میشم و با خود میاندیشم چگونه ندیده و نشناخته ازش حمایت میکنه؟
کمی فکر می کنم و بعد میفهمم میخواد به من بفهمونه که این منم که بزرگ نشدم و ضرورت زندگی با یه همسر را سوای مرد بودنش و اشتراکش در همین جا با با با نمی دونم.
همسرم نباید که مرد دوران کودکیم(پدرم)باشه او مبفاوت از اوست چون باید باشه و این منم که که در کوچه باغ کودکی هام هنوز پرسه می زنم.باید بیرون بیام خوش خیالی برای فرار از ناکامی ها پسندیده چون منی نیست.واقع بین باید بود هرچند حقیقتی تلخ باشد واقع قضیه.