تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم
 مواجهه صحيح با خشم و عصبانيت  

صاحب خشم باشيم نه اسير دست و پا بسته‌ي احساسي ويرانگر
ممکن است  هرگز قصد نداشته باشیم به کسی  آسيب جزيي وارد كنیم ، اما  در يك نقطه بحراني كه به شدت درگير احساس خشم و عصبانيت بوده ایم، قادر به كنترل اين احساس ويرانگر و مخرب نشده و در نهايت اسير دست و پا بسته‌ي اين خشم و عصباني شده باشیم.

آنچه  قبل از هر چيز بايد بدانيم اين است  كه بين «خشم» و «خشونت» تفاوت مهمى وجود دارد، «خشم» يك احساس و «خشونت» يك عمل است؛ بنابر اين مى‌توان «احساس خشم» را پيش از آنكه به «عمل خشونت»‌آميزي تبديل شود با تكنيك‌هايى كنترل و نهايتاً برطرف كرد.
ا نحوه برخورد صحيح با خشم، اين گونه است که: «كارى كه به آن مشغول هستيم را رها و محل را ترك كنيم، قدرى راه برويم و آنقدر خارج از آن مكان بمانيم تا احساس خشم در ما برطرف شود».

براي زايل كردن خشم «Time out» بگيريد
 براى دور شدن از محل در جهت زايل كردن احساس خشم، مي‌بايست از پيش ميان خود و نزديكان آمادگى ايجاد كرد، : براى اين كار، در زمانى كه همه چيز عادى است و هيچ‌يك از طرفين خشمگين نيستند، افراد بايد درباره فايده‌اى كه «متوقف كردن عصبانيت و ترك محل به صورت موقت و به اصطلاح Time out» دارد، صحبت كنند و به توافق برسند؛ با هم قرار بگذاريد كه هر موقع يكى از طرفين جمله «من بايد بروم و time out بگيرم» يا جملاتى از اين قبيل را گفت، هر دوى طرفين براى مدتى از هم كناره بگيرند. در اين باره حتماً از قبل با هم قرار بگذاريد كه زمان جدا بودن چه مدت خواهد بود، يكساعت، دو ساعت و... سپس در پايان اين مدت حتماً دوباره به نزد هم برگرديد.
پس از اين مدت جدا ماندن و بازگشتن، اگر هر دو يا يكى از طرفين هنوز بر خود مسلط نشده و به Time out  بیتشری احتياج داشت، دوباره از يكديگر Time out بگيرند.
 در اين لحظات، شما  بايد شيوه حرف زدن با خود را كاملا عوض كنید، مثلاً به جاى اين كه با خود تكرار كنيد كه «چرا خشمگين هستيد؟» و يا «چقدر احساس خشم و عصبانيت مى‌كنيد!» با خود بگوييد كه اين، شما هستيد كه نوع عكس‌العمل و پاسخ خود را به موقعيتى كه باعث عصبانيت شما شده انتخاب مى‌كنيد و بنابراين مى‌توانيد نوع «خوشايند» را انتخاب كنيد و يا نوع «بى‌تفاوت» را نسبت به آن موضوع خاص.
در اين ميان احساسات ديگرى كه همراه با خشم به سراغ شما آمده‌اند را نيز مدنظر قرار دهيد

چقدر رنجیده خاطرم ؟ نه .چیزی نیست  چقدر ترس دارم ؟ نه چه ترسی؟هیچ چه چیز رنجم میدهد؟ مهم نیست از چه چیز وحشت دارم؟ وحشت؟ابدا

باید به او که باعث خشم در من شده بگویم تا بداند چقدر رنجانیده مرا چقدر خشمگین ساخته مرا

 

 



خب مشکل اصلی من چی بود؟ مشکل کاری؟درسی؟خانوادگی؟

باید به این فکر کنم نه به خشمم

 خب ببینم کدام رفتار سازنده را میشه بکار ببندم تا این خشم کنترل شود؟


در فكر انتقام باشم؟دون شان منه  و خوبه این نعمت «با خود حرف زدن» هست که بتوانم در خود  آرامش  برقرار كنم
 همواره در لحظات عصبانيت و خشم، با خود فكر كنيد كه آيا این  موضوع واقعاً آنقدر اهميت داره؟ كه منو رتا اين حد عصبانى كنه؟ حالا این بابا بدون نوبت، جلوتر از من وارد صف شود و بايستد آیا  همو نقدر اهميت دارد كه كسى درب خانه منوابشكنه و وارد  خونه ام بشه؟
 در هنگام بروز خشم و هيجان، پيش از يك عكس‌العمل خشونت‌آميز میتونم به اتاقى بروم و در يك جاى راحت بنشینم، چشمانم را ببندم و آرام نفس بكشم؛ فكر خود را روى طرز نفس كشيدنم متمركز كنم، بدون آنكه به ذهنم فشارى وارد كنم، سعى كنم آرام آرام فقط بر جريان تنفس خود تمركز كنم و به آن بينديشم(فکر کنم.).
بعد با خود تجسم كنم كه اگر در آن لحظه در مكانى امن و آرام مثل اتاقى در كنار ساحل دريا، يا در يك پارك و يا جنگل و زير درختان و يا اتاقى گرم و راحت نشسته بودم، چه حال و احساسى داشتم؟. اين مكان میتونه هر جايى باشد كه من در آن احساس آرامش مي‌كنم

.
در تصور خود مناظری را ببينم، صداها را بشنوم و آن مكان موردنظر را با تمام وجود حس كنم. در ذهن و تصور خود، در همانجايى كه به من حس آرامش و امنيت مي‌دهد، بمانم؛ عجله نكنم؛ در فكر انتقام نباشم و از نعمت «با خود حرف زدن» استفاده کرده  و خود را آرام كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:0  توسط رضوان  | 
دیشب با خانوم گل دوست شیرازی مقیم اصفهان فوق لیسانس مامایی استاد دانشگاه آزاد داشتیم صحبت تلفنی میکردیم.او گفت بدین دلیل وبلاگ خود در پرشین را دیگه نمی نویسد که یک نامحرم آدرس اونجا را بدست آورده و از راز هایی که اونجا بر ملا میکنه بهره برداری سیاسی میکنه.گفت او همکاری است که برایش محرم راز نیست و دیگه اونجا نخواهد نوشت البته گفت جایی دیگر می نویسد ولی آرزو میکند نامحرم خلوت دل پای شان به آنجا وانشود.

هر که شد محرم راز در حرم یار بماند

بهش میگم قبلا هم شما از قول زویا پیرزاد وبلاگ نویسی را شستن لباس های چرک در ملا عام ذکر کرده بودی.

واقعا این راز چیست که با بر ملا شدن آن به ما اهانت می شود؟و ما پرستاران و تیم پزشکان را ملزم به رازداری نموده اند؟چرا باید قسم بخوریم از راز کسی پرده بر نداریم؟این خبر رسانی ها که تلاش دارند پرده از راز مردم بردارند و اسم کلاغ خبر چین را یدک میکشند کدام ها هستند.چه بسیار راز ها که در جهان پوشیده است و همه هنر خود می دانیم پرده از آن برداریم.چه میزان از اطلاعات شخصی شما راز است؟با راز هایی که از پرده برون فتد چه ضربه هایی بر ما وارد خواهند کرد؟مستمسک چه کسانی خواهد شد؟

خود افشا سازی یه برنامه برای پرستاران بخش روان است.آنان باید تمرین کنند از افشای راز های شان نهراسند.به میزانی که راز داری می کنیم از جمع خود را کنار می کشیم.اصولا هر جمعی سعی در بر ملا سازی راز مال دارد به خاطرم می آید روزی دوستی از راز بودن خود خسته شد و گفت من آنم که با سه تا نام متفاوت با شما صحبت کرده ام و شما متوجه نشده ای و الان به تو می گویم تا بدانی چقدر خوب سه تا نقش متفاوت را به خوبی ایفا کرده ام .آن دیگری دوست مشترک مان گفت اینکه چیزی نیست من با شش اسم در اینترنت شما ها را طرف گفتگو قرار داده ام و وهمان که شش اسم را بکار گرفته در روز دیگری به ما خندید که من با همسرم و دخترم به شما ها میخندیدیم که متوجه نیستید ما چه کسان و با چه خصوصیاتی هستیم و راز خود را افشا کرد.اینکه چه کسی راز را بگشاید و چگونه خیلی برای ما آدمای وبلاگ نویس جالب است.چقدر دوست داریم آن کس که وبلاگ می نویسد عکس خود را هم بگذارد و از مکنونات درون خود هر چه بیشتر برون ریزد.دوست نداریم هراس داشته باشد.دوست داریم به ما اعتماد کند .ما را لایق بداند رازش را نزدمان بر ملا سازد.از اینکه به ما اعتماد می کند بر خود می بالیم.میدانیم او منت نهاده و با ما رو راست بوده.گاهی در همین فضا کسانی به همدیگر شماره تلفن آدرس منزل و محل کار می دهند چون به شعور طرف مقابل اطمینان دارند که برایشان ایجاد دردسر نمی کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:29  توسط رضوان  | 
فردا میرم راه پیمایی بیست و دوم بهمن تا با جمعیت آدمایی که......همراه باشم.هدف من از شرکت در این راه پیمایی.....است.فردی از دوستان میگفت ببین من پام درد میکنه نمیتونم بیام و من به یاد میارم اون روزهایی که کسی پا درد را بهانه نمی کرد.اون دیگری میگه هستند کسانی که بروند نیاز من و تو حتما شرکت کنیم و من به خاطر میارم روزهایی را که کسی از گردن خودش ساقط نمیکرد راهپیمایی را حتی اگر کسان دیگر هم بودند.سومی میگه چون زیاد روش تبلیغات میشه و من میخوام تمرین کنم نسبت به تبلیغات مقاومت نشان دهم نمی روم.و من روزهای سال پنجاه و هفت را به خاطر میارم که کافی بود یک نفر به تو اطلاع میداد فردا راه پیمایی از کجا و به مقصد کجا و با چه ریسک هایی.نفر بعدی میگه من نمیتونم بیام چون بچه ام سر ما میخوره و من به یاد میارم روزهایی را که مردم با بچه های کوچک شان می آمدند و ما که دختران جوانی بودیم نگران اون بچه ها بودیم و دلمان برای مادرش که خسته شده بود رقیق می شد و به کمکش می شتافتیم بچه را بغل میگرفتیم و بچه از گریه ریسه می رفت چون ما غریبه بودیم و....نفر بعدی میگه بچه ها بی ناهار میمونند اگر برم راهپیمایی و به خاطر می آورم خانم هایی را که مسئول زندگی شان بودند و برای آنکه از سیل جمعیت عقب نمونند ناهار را روز قبل آماده می کردند.نفر بعدی بهونه میاره که.....و من به خاطرم میاد که ما هیچ بهونه ای نمی گرفتیم و حتی با وجودیکه رضایت حاصل نبود کمتر کسی از شرکت در راهپیمایی خود داری میکرد روان شناسان و جامعه شناسان به بحث آسان سازی اجتماعی اشاره می کنند.آن روزها شرکت در راهپیمایی بدین دلیل آسان بود که جمعیت بزرگی راهی بودند عین دریایی از انسان ها.و همه دوست و آشنا آنجا را هم فال و هم تماشا میدانستند.طفلک آن جلو دار ها که مثل برگ درخت رو زمین ریخته می شدند.آیا مردم آن زمان هراس نداشتند؟نمی ترسیدند؟آتش گلوله به وحشت شان نمی انداخت؟آیا از آنان پنهان میکردند که افراد چگونه کشته شدند؟چگونه تبلیغ می شد در آن روزگار رعب و وحشت؟یادش به خیر جوانان شهید سال پنجاه و هفت.جواب خون شهدای آن روز ها چه شد؟آیا بازماندگان آنان چه حالی دارند؟فردا من به اتفاق دو تا پسرام و پسرای فامیل دسته جمعی در راه پیمایی شرکت می کنیم به یاد ......ولی با کدام شعار ها؟قدس؟انرژی هسته ای؟حمله آمریکا؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:41  توسط رضوان  | 
دارم شال و کلاه میکنم با مادر م و همسرم و پسرم بریم مشهد.امیدوارم این سفر به خوبی و خوشی و سلامت به پایان برسد.دلم نگران وحید هست که میذاریمش و می ریم.آخه چطور میشه یه طفل را به حال خود رها کرد و رفت؟مامان میگه من میمونم شما ها به جای من زیارت کنید.وحید میگه نه میتونم تنها بمونم.باباش میگه من نمیام.شما سه نفر هم با هم سازگار ترید.هنوز هم معلوم نیست این سفر ما چه شکلی خواهد بود.میگم شما با ما همسفر نمیشین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 5:46  توسط رضوان  |