مي دونين من يه هفته تو دلم غصه خوردم. ولي اصلا نمي تونستم به شوشو بگم بابا دلم نمي خواد بريم و الكي بهانه هاي ديگه مي گرفتم. تو رو خدا من آدم ضعيفي نيستم؟ چرا نبايد بتونم از نزديك ترين فرد زندگيم مستقيما يه خواسته اي داشته باشم. همش دلم مي خواد اون نگفته برام همه كار بكنه.
تازه جالب اينجاست كه من همه خواسته هام و صد بار سبك سنگين مي كنم و دليل و منطقشو سبك سنگين مي كنم ولي تا مي بينم شوشو تمايل نداره خودمو مي خورمو چيزي نمي گم. اما شوشو اگه خواسته اي داشته باشه كه حتي با منطق جور در نياد و منم ناراضي باشم ولي خودش خيلي بخواد سريع عملي مي كنه.
حالا خداييش فكر نمي كنين من خيلي ضعيفم
چرا چون دلم نمي خواد رابطه مون خدشه دار بشه. چون دلم نمي خواد طرفم پكر بشه. چون حاضر نيستم براي يه روزم كه شده با هم سرسنگين باشيم.
اما شوشو مي دونه هرچقدر برخلاف ميل من رفتار كنه هر وقت دلش بخواد من ظاهرا مي شم همون نازی قبلي چون تحمل ندارم. به همون دلايل بالا. ولي تو دلم واويلا.
جواب من![]()
سلام عزیزم.منم مثل تو همه اونای دیگه هستم که گفتند مث تو هستند
.اینه دیگه.ما اون قدر این همسر ها را لوس می کنیم که باور شون میشه بدون اونا میمیریم.اونوقت که جون به لب شدیم همه کاسه و کوزه ها را می زنیم می شکونیم و گاو نه من شیر میشیم.یعنی اول ب بسم الله.ببین نازی جون منگول من بیا و با خودت یه قرار بذار که اگر همسر اومد و گفت اینکار را بکنیم قبل از موافقت یه خورده من من کنی و بگی فعلا دارم بر رسی میکنم جوانب کار را تا ببینم چی میشه و خلاصه سر دوانیدن جناب همسر برای خسته کردن اش تا ببینی عکس العمل هاش چی هست بعد بهانه کنی که میخواستم قبول کنتم ولی چون این عکس العمل تو را بپسندیدم تجدید نظر کردم و فعلا تا اطلاع ثانوی شما معطل بمون تا ببینم یه عکس العمل مورد پسند من خواهی داشت ببینم چه میشه برای تو کرد.خلاصه اینکه با جون و دل خودت را فرش زیر پای شوهر نکن که بعد از ناسپاسی اون رنج ببری.در واقع من و تو و اون چند تا بقیه از مهربونی خودمان بدمون میاد که متقابل نمی بینیم.آقایون هم که گناه نکرده اند ماها خود شیرین هستیم.یه خورده باید حال جنابان همسر را با سردی و مقاومت گرفت.وقتی مجبور شدی کاری را بکنی اقلا تو هم قبلش اونو کمی حرص داده ای
اما حسن هم جواری حکم میکنه دیگه زیادی هم خودت و همسرت را سر هر مسئله پیش پا افتاده حرص ندی عزیزم.می بوسمت گلم.و ممنون که تبریک عید گفتی.منم میگم مبارک صد سال به این سالها.الهی صد ساله شی.
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
میدونم نباید گناه عدم موفقیت هامو به گردن کسی بیندازم.میدونم حتی خودم را نباید با بی رحمی سرزنش کنم ولی وقتی میمونم(وامانده میشم)به دنبال یه دلیل میگردم.البته که زندگی پیچیدگی داره.مسائل و مشکلات مولتی فاکتوریال(چند علتی)اند.ولی از آنجا که دنبال مقصر واحد گشتن آسان ترین کاری است که می شود کرد من نیز به چنین روش(سهل و آسان)متوسل میشم.
از روز اول اسفند که نقاشی کردن خونه مون شروع شد تا خود شب عید تمیز کاری منو خسته کرد.با یاد آوری مرگ خواهرانم در سال هفتاد و سه(دوم فروردین)هم خودم را آگاهانه غمگین می سازم.به سالگرد ازدواجم هم که بیست و چهار سال پیش هست در همین موقعیت فکر می کنم و همش با خودذ می اندیشم آیا واقعا زندگی همه آدما اینجوری آمیزه ای از سرخوردگی و نومیدی و خشم فروخورده شده است؟یا این منم(فقط و فقط)گه انتظاراتم از زندگی چیز متفاوتی است.
چقدر دلم میخواست یه مدت تنهای تنها بودم.چقدر دلم میخواست زندگی(اداره خونه و زندگی و خورد و خوراک و پوشاک و نظم بخشی)به من مرخصی میداد.وقتی به زنان بی پناه مملکتم فکر میکنم از خودم بدم میاد که دوست دارم دنیا سرمه شود و در چشمانم فرو رود.
همش با خود میاندیشم خیلی خوب و ناز و مهربونم و دیگران باید بر خود ببالند هم خونه هم نفس و همدم من اند.مامان امروز صبح می گفت خیلی دوستت دارم این برام طبیعیه که او چنین حرفی را بزنه.انتظار دارم همه عینهو مامان بر زبان بیارن من یه پارچه گل هستم.وقتی دیگران اینو درک نکنند یا اگر درک کردند بر زبان نیارند دشمن شان می شوم.
امروز میخواستم ننویسم و بر زبانم مهر بزنم ولی همکار تازه استخدام شده جوان با حرفای مسئولانه اش مصمم کرد غیر مستقیم یه چیزایی را بگم
از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است
ایام به کام
عیدتان مبارک