تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم

چنین تصویری میتواند آرامشت بخشد؟

اگر میخواهی تصور یکی دیگری از زیبایی ها را به یاری بطلب.

تو نیازمند آنی که به خوبی زندگی کنی تا همه نیروهایت بکار گرفته شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:12  توسط رضوان  | 
این روزا داستان زندگی ماریا منو گرفته ،ذهن   و فکر منو به خود مشغول داشته . از قصه زندگی خودش داره می نویسه .با من اینجوری

 

رضوان جان سلام

 از لینکاتون حدس زدم شما پرستار هستین؟

ممنون از اینکه برام دعا کردی خیلی ماهی و خیلی خیلی مهربون...

 

نوشته هات بوی خدا رو داره...تو تمام واژه ها میشه این بو رو شنید..

.خوش به حال قلب آرومت که بهت این فرصتو می ده تا خستگی زندگی رو کمتر رو دوشت حس کنی...

 

ما یه بار به دنیا میایم ...با یه انتخاب اشتباه یه عالمه رنج و غم و رو دوش خودمون میزاریم...بعد صبر می کنیم شاید امام زمان تفضلی بکنه ...
آخه خدا بهمون چی بگه؟ وقتی خومون مقصریم
شاید خدا هم راضی به این صبر (بیهوده) ما نباشه...
حق باتو است من باید مسئولیت این انتخاب اشتباه رو بپذیرم

 

روزها یه کامنتی که برام گذاشته بودی فکر کردم ...بارها جمله ات را با خودم مرور کردم..

.من هم به تو...هم به خودم...هم به مشاورم...هم به همسرم و هم به خدا همواره اعتراف کرده ام که

بسیار مقصرم...هم در انتخاب وهم در عملکرد بعد از ازدواج...خیلی تو ذوقم خورده بود...رفتم تو سکوت...
سکوت من رو هر جور خواستن (بسته به شرایط)تعبیر کردن...کار بدتر شد...من خودم خیلی مقصرم...الان

 نمی نویسم تا بگم کی مقصره...الان می نویسم چون دارم خفه می شم...

 

 

شروع به صحبت کرد و ادامه داد و من امروز یکی از دوستان اویم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:48  توسط رضوان  | 
تابستان ها هوا گرم هست ولی گویی انسان ها با نشاط تر و صمیمی ترند.

سه روز هست که مهمانانم از تهران آمده اند و در خانه ای که غرق نور و شادیه مستقر شده اند .دو تا دختر زیبا و  ملوس ،کوچولو  و ناز ،با خنده های شیرین شان خانه را آذین بسته اند.پدر غر غرو و همسر صبورش برای این دو تا دختر میمرند و زنده میشن.هر کس این دو تا کوچولو را می بینه می بوسه و لذت می بره.تو دوره ای نیستیم که بچه ها خجالتی باشن ولی این دو تا حیای خاصی دارن یکی پنج سال تمام داره دومی یک سال و نه ماه.پدرشان در لبه پرتگاه سقوط است چک های بی محل کشیدن و ریسک کردن هاش ،همه برای خدمت به همسرش بوده که عاشقانه دوستش داشته ولی الان این زن اشک های دنیا را می ریزه که قراره شوهرش را در زندان ملاقات کنه.من نمی دونم برای او بگریم یا نه.چون وقتی جیک جیک مستونش بود فکر زمستونش نبود.همسرش (خانم)میگه مرد به چشم پاکی او نوبره به خدا اینو همه به من میگن ُ ولی حیف که بدون حساب خرج کرده و می کند و خواهد کرد.عقل معاش نداشتن خودش را گذاشته به حساب بد شانسی.نمی دونم چرا این زن متوجه نیست که شوهرش را سحر کرده به طوریکه اصلانگران حبس نبوده.آخه چرا این زن اینقدر واسه تو عزیزه که مستقل فکر نمی کنی؟دوست داشتن همدیگر در این خانه برای من بی معناست.من چنین عاشق و معشوق ها را که فردیت خانواده خود را بر اجتماعی بودن ترجیح میدهند دوست ندارم ببینم.گرچه سرنوشت این خانواده به منهم مربوطه ولی من از خدا با التماس خواسته ام هر بلایی میخواد سرشون بیاره جرقه اش هم منو نگیره ولی از اونجا که میدونم دعاییست که به استجابت نزدیک نیست دارم کمک شون می کنم گرچه موفقیت مون صفره.به همسرش میگم نگران نباش حبس بشه دعا کن تو حبس بمیره گریه اش می افته  بغض میکنه و از من رو می گرداند.

جرات ندارم از این مرد پیک نیک خپله بپرسم کدام مرد را دیدی ؟که هم خانواده خودش و هم خانواده همسرش را بپاشه تا خودشون دو تا و بچه هاشون( اونجور که دوست دارند بدون توجه به واقعیات تلخ جهان خارج از خونه شون) زندگی کنند.؟

کاش در این دنیا نبودند این زوج.ولی الان که هستند خدا  قدرت تحمل کردن شان را به من بدهد.

حیف از این دو تا بچه معصوم که اگر یک روز این پدر بی فکر خود شیفته و عاشق را  را نبینند جزع و فزع می کنند.همسرش معتقد است او هیچ  شکم باره نیست  برای من و بچه هاش غذا فراهم میکنه عالی و خودش هم بر همان سفره می نشیند با لذت تمام میخورد و میخوراند.

من  که معتقدم این زن و شوهر فقط به خور و خواب فکر می کنند و انتظار دارند دیگران برای لذت بردن اینان از زندگی،  تلاش  کنند

خود شیفتگی شان جالبه علنا برای خودشان حقوق خاص قائلند میگن: به ما چه که شما قادر نیستید حق خودتان را از دیگران بگیرید ما توانسته ایم و گرفته ایم.

گاهی اوقات خداوند نجات ما ها را در چی قرار میده؟

خدایا آنان را که اینقدر به تو خوش بینند نجات بده  گرچه از نظر من دیوانه اند.

من هرگز اینقدر بی محابا نبوده ام که آنان بوده اند من با توکل زانوی اشتر ببند را در ذهن داشته ام و در نتیجه با احتیاط حتی به خود خدا هم توکل کرده ام آنان معتقدند خدا را قبول داشتن همین جوریه که اونا هستند و به من میگن تو خوش شانس بوده ای البته تا حالا و همیشه در روی یک پاشنه نمی چرخه و تو آستین روزگار برای تو هم به شرطی که مثل ما واقعا زندگی کنی از این حوادث در انتظار خود داری .میگن ما اگر در دلهره ایم ولی واقعا زندگی می کنیم و از زندگی خود لذت می بریم ولی تو چی ترسو و لرزو و نگران و وحشت زده از اینکه اگر چنین کنم چه خواهد شد؟و من می بینم ما برای آنان هیچ دردسر نساخته ایم و این زن و شوهر همیشه برای همه دردسر سازی کرده اند تا بر ویرانه های سلامتی دیگران کاخ خوشبختی خویش را بنا کنند.طفلک فرزندان معصوم و زیبای شان که باید به خاطر آنان در موقعیت بدی باشند و احتمالا به همین دلیل اینهمه شرم و حیا داشته باشند که ذکر شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11:16  توسط رضوان  | 
سلام دوستان خوبم

امروز را تا حالا با طمانینه گذرانده ام.کاش این لحظات شاد زندگی من همه زندگیم را پر می کردتا عینهو ماهی تنگ کوچولو ندونم زندگی سختی هم داره.ولی فقط شش روز از روز تولد حضرت علی گذشته و همه اون فشاری را که تحمل کردم اینقدر سبک حس می کنمشاد باشید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:9  توسط رضوان  | 
روز پدر آمد و رفت و من با همه علاقه ام به حضرت علی(ع) نتوانستم تبریک بگویم.یادش به خیر جوانی ها که هر کتاب راجع به ایشان می یافتم با ولع میخواندم و حکت های نهج البلاغه را می شکافتم و در آن غور می کردم کاش بیست و چهار سال زندگی مشترکم با همسر هم در راه این حضرت گذشته بود ولی کو آن ایمان و اعتقاد من؟

درود خدا و رسولش بر علی(ع)نازنین مرد یگانه عالم که در قیامت کبری میزان اوست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:10  توسط رضوان  | 
اینو بخونید:

اينروزا انقدر مودي هستم كه ترجيح مي دم چيزي ننويسم. يه وقت خوب و شاد يه وقت افسرده. دلايل شادي تو زندگيم زياده ولي اينروزا يه مسائلي برام پررنگ شده كه خيلي اذيتم مي كنه.

راستش اينروزا حس مي كنم بايد تكليفم و با خودم و زندگيم روشن كنم. ديگه من و شوشو تو اين 5 سال بايد خوب همديگه رو شناخته باشيم. نمي دونم ازنظر من شوشو اين روزا داره امتحان مي ده. خيلي دوست دارم از اين امتحان سربلند بيرون بياد.

مي دونين وقتي مي بينم به خاطر اونا تو اين پنج سال باهام چه كارها كه نكرده ديوونه مي شم. كاش حداقل ذره اي براش ارزش قائل مي شدن. اونا ديگه تو همه امتحاناي من مردود شدن و اگه شوشو بخواد مثل گذشته رفتار كنه برام قابل تحمل نيست... دعا كنين قوي باشم و بتونم خوب عمل كنم و تصميم بگيرم.

ناز منگولا تو وبلاگش نوشته

از اونجا که این خانوماین مادر خانومیبرای من عزیزه نگرانش میشم

منم براش کامنت گذاشتم:

ممنون که نوشتی ناز منگولای عزیزم.پنج ساله؟پنج سال تحمل؟آفرین بر تو خانوم.خانواده همسرت دیگه حناشون پیش تو رنگی نداره؟حیف.حیف که این اتفاق پیش میاد و اونا که خانواده همسر هستند نمی تونن تو دل عروس خانوم تحصیل کرده با منطق خود جایی پیدا کنن برای اونا متاسفم .وقتی عروس آدم مهندس باشه یعنی ریاضی خونده.و این یعنی منطق داره و اگر اونا نتونسته باشن با یه آدم منطقی رابطه برقرار کنند چون خودشان را به دلیل آنکه خانواده مرد هستند بالاتر می دانند متاسفم.ولیکن از آنجاییکه گرویی شان خانه توست(پسرشان) مسلما نتوانسته اند ترک تازی کنند.من خوشحالم که به خاطر پسرشان خیلی هم راحت نتوانستند حرصت بدهند حالا هم که فرزندت مانع بزرگیست که بتوانند لج ات را در بیارن هر چه باشه دختر این مادر دختر پسرشان هم هست و کوچکترین آزار به او آزار به پسرشان است در نتیجه حتی اگر از تو بدشان بیاد فرزندت پاره تنت را دوست دارند که یعنی تو را دوست دارند هر چند تظاهر کنند که دوستش دارند مبادا پسرشان را از دست بدهند .نازمنگولا جان اگر خودت را جای خانواده همسرت بذاری خواهی دید اونا هم با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند که باید تلفنی بهت بگم.در نتیجه سخت مراقب زندگیت دخترت همسرت و از همه مهم تر سلامتی ات باش.ما خانواده های متعددی را می بینیم که چنین مشکلات داشته اند و چاره ای نبوده.امتحان همسرت را با رساندن تقلب بیت کن(نمره بیست).این جا ممکنه دو دو تا چهارتا درست در نیاد مواظب باش که خیلی خطر ناک شدی خانوم.اگر بدانی من هم چه مشکلاتی داشته ام که رفته پشت سرم.بهتره یه روز بیای بنشینی پای حرفای من که از همه پنهان می کنم مبادا...

 

و

 

ناز منگولا باور میکنی دارم نگرانت میشم؟عزیزم با حوصله باش.هستی؟خب بیشتر تر.نکنه فکر کنی ما تو این دنیا تنها کسانی هستیم که داریم حرص می خوریم ها.به قول شیرین خانوم هر کدام به نوعی.حرص خوردن هامون از هم متفاوته ولیکن همه در رنج هستن.امتحاناتت را بیست می شدی که تونستی کارشناس ارشد باشی پس باز هم مواظب باش نمره کمتر از پونزده نیاری البته که بیست اوردن را توصیه نمی کنم .زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو.نازنین منگولکم تا دنیا بوده این قصه ها بوده باید من و تو شکل قصه ها را جدیدتر کنیم اگر به تو بگم موفق شدن هام را با نشان دادن صبر و خوردن غصه های زیاد متوجه میشی که ارزان به دستم نرسیده تجاربم.بگو چطوری ببینمت و کجا؟تا دست نوازش رو موهای قشنگت بکشم و خشم هات را تعدیل کنم.نازنینم مواظب من و خودت و دوستای وبلاگت هم باش ماشا الله دخترم

 

ولی مطمئنم نتونستم راهنمایی خوبی کنم

 

اون اومده و تو وبلاگم از من تشکر کرده

 

ممنون خانومی از راهنماییتون. من فکر کنم از نوشته هاتون که شما تهران نیستین؟
خیلی خوشحال می شم بتونم از تجربیاتتون استفاده کنم.
راستش مشکل خانواده شوهر من اینه که فوق العاده پر توقعند و این توقع هم یکطرفه است. در مورد دوست داشتن والا من شک دارم شوهرمم دوست داشته باشن چون این چند ساله فقط اذیت کردن. این توقعی که می گم پایانی نداره و هرکاری براشون بکنی وظیفه است و تشکر نداره. بیشتر می خوان و پرتوقع تر می شن و پرروتر. نمی دونم منظورمو رسوندم؟

 

دوستاش میان تو وبلاگش و راهنماییش می کنند ولیکن از شدت اندوهش کاسته نمیشه که نمیشه آخه همه از دور دستی بر آتش دارند و او تو گوده .نمیشه کنار گود بنشینیم و بگیم لنگش کن.

امیدی هم که به جایی نداریم بگیم برو اونجا راهنمایی بهتر بگیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:47  توسط رضوان  | 
اینو بخونید:

اينروزا انقدر مودي هستم كه ترجيح مي دم چيزي ننويسم. يه وقت خوب و شاد يه وقت افسرده. دلايل شادي تو زندگيم زياده ولي اينروزا يه مسائلي برام پررنگ شده كه خيلي اذيتم مي كنه.

راستش اينروزا حس مي كنم بايد تكليفم و با خودم و زندگيم روشن كنم. ديگه من و شوشو تو اين 5 سال بايد خوب همديگه رو شناخته باشيم. نمي دونم ازنظر من شوشو اين روزا داره امتحان مي ده. خيلي دوست دارم از اين امتحان سربلند بيرون بياد.

مي دونين وقتي مي بينم به خاطر اونا تو اين پنج سال باهام چه كارها كه نكرده ديوونه مي شم. كاش حداقل ذره اي براش ارزش قائل مي شدن. اونا ديگه تو همه امتحاناي من مردود شدن و اگه شوشو بخواد مثل گذشته رفتار كنه برام قابل تحمل نيست... دعا كنين قوي باشم و بتونم خوب عمل كنم و تصميم بگيرم.

ناز منگولا تو وبلاگش نوشته

از اونجا که این خانوماین مادر خانومیبرای من عزیزه نگرانش میشم

منم براش کامنت گذاشتم:

ممنون که نوشتی ناز منگولای عزیزم.پنج ساله؟پنج سال تحمل؟آفرین بر تو خانوم.خانواده همسرت دیگه حناشون پیش تو رنگی نداره؟حیف.حیف که این اتفاق پیش میاد و اونا که خانواده همسر هستند نمی تونن تو دل عروس خانوم تحصیل کرده با منطق خود جایی پیدا کنن برای اونا متاسفم .وقتی عروس آدم مهندس باشه یعنی ریاضی خونده.و این یعنی منطق داره و اگر اونا نتونسته باشن با یه آدم منطقی رابطه برقرار کنند چون خودشان را به دلیل آنکه خانواده مرد هستند بالاتر می دانند متاسفم.ولیکن از آنجاییکه گرویی شان خانه توست(پسرشان) مسلما نتوانسته اند ترک تازی کنند.من خوشحالم که به خاطر پسرشان خیلی هم راحت نتوانستند حرصت بدهند حالا هم که فرزندت مانع بزرگیست که بتوانند لج ات را در بیارن هر چه باشه دختر این مادر دختر پسرشان هم هست و کوچکترین آزار به او آزار به پسرشان است در نتیجه حتی اگر از تو بدشان بیاد فرزندت پاره تنت را دوست دارند که یعنی تو را دوست دارند هر چند تظاهر کنند که دوستش دارند مبادا پسرشان را از دست بدهند .نازمنگولا جان اگر خودت را جای خانواده همسرت بذاری خواهی دید اونا هم با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند که باید تلفنی بهت بگم.در نتیجه سخت مراقب زندگیت دخترت همسرت و از همه مهم تر سلامتی ات باش.ما خانواده های متعددی را می بینیم که چنین مشکلات داشته اند و چاره ای نبوده.امتحان همسرت را با رساندن تقلب بیت کن(نمره بیست).این جا ممکنه دو دو تا چهارتا درست در نیاد مواظب باش که خیلی خطر ناک شدی خانوم.اگر بدانی من هم چه مشکلاتی داشته ام که رفته پشت سرم.بهتره یه روز بیای بنشینی پای حرفای من که از همه پنهان می کنم مبادا...

 

و

 

ناز منگولا باور میکنی دارم نگرانت میشم؟عزیزم با حوصله باش.هستی؟خب بیشتر تر.نکنه فکر کنی ما تو این دنیا تنها کسانی هستیم که داریم حرص می خوریم ها.به قول شیرین خانوم هر کدام به نوعی.حرص خوردن هامون از هم متفاوته ولیکن همه در رنج هستن.امتحاناتت را بیست می شدی که تونستی کارشناس ارشد باشی پس باز هم مواظب باش نمره کمتر از پونزده نیاری البته که بیست اوردن را توصیه نمی کنم .زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو.نازنین منگولکم تا دنیا بوده این قصه ها بوده باید من و تو شکل قصه ها را جدیدتر کنیم اگر به تو بگم موفق شدن هام را با نشان دادن صبر و خوردن غصه های زیاد متوجه میشی که ارزان به دستم نرسیده تجاربم.بگو چطوری ببینمت و کجا؟تا دست نوازش رو موهای قشنگت بکشم و خشم هات را تعدیل کنم.نازنینم مواظب من و خودت و دوستای وبلاگت هم باش ماشا الله دخترم

 

ولی مطمئنم نتونستم راهنمایی خوبی کنم

 

اون اومده و تو وبلاگم از من تشکر کرده

 

ممنون خانومی از راهنماییتون. من فکر کنم از نوشته هاتون که شما تهران نیستین؟
خیلی خوشحال می شم بتونم از تجربیاتتون استفاده کنم.
راستش مشکل خانواده شوهر من اینه که فوق العاده پر توقعند و این توقع هم یکطرفه است. در مورد دوست داشتن والا من شک دارم شوهرمم دوست داشته باشن چون این چند ساله فقط اذیت کردن. این توقعی که می گم پایانی نداره و هرکاری براشون بکنی وظیفه است و تشکر نداره. بیشتر می خوان و پرتوقع تر می شن و پرروتر. نمی دونم منظورمو رسوندم؟

 

دوستاش میان تو وبلاگش و راهنماییش می کنند ولیکن از شدت اندوهش کاسته نمیشه که نمیشه آخه همه از دور دستی بر آتش دارند و او تو گوده .نمیشه کنار گود بنشینیم و بگیم لنگش کن.

امیدی هم که به جایی نداریم بگیم برو اونجا راهنمایی بهتر بگیر.

حالا بشنوید از نطق من تو وبلاگ او

مادرا تو مملکت ما و شاید جاهایی دیگر هم پسراشون را یه سرمایه میدونند که با ازدواج کردنش احساس می کنند از دستش دادند.اینه که سعی می کنند یه جوری شریک زندگیش را پیش چشمش کوچیک کنند مبادا سرمایه شون خودش را فدای همسرش نکنه و تباه بشه و از دست بدن  اش.البته که نمیخوان زندگی پسرشون را سیاه و تباه کنند بلکه میخوان تعدیلش کنند و چون عروس خانوم لو نمیده چه زجر ها می بره بر میزان فشار ها برای تعدیل پسرشان می افزایند /پسر خودش را از تک و تا نمی اندازه و یه جورایی سعی می کنه نشون دهد که مادر جون خواهر جون خاله جون و احیانا با با جون من حواسم هست چقدر فدای زن و بچه و زندگیم بشم شما نگران نباشین و یه مقدار دل نگرانی هاشون را تو تصمیماش لحاظ میکنه خانم همسر تا متوجه میشه این تغیرات شوهرش ناشی از آموزه های خانواده اش است و نه خودش به تنهایی مقاومت میکنه مبادا خانواده مداخله گر به اهداف شون برسند و از اینکه همسرش ملعبه اونا باشه بدش میاد خلاصه کسی که این وسط از هر طرف تحت فشار قرار میگیره جناب آقای همسر هست که از اتفاق خودش را هم از تک و تا نمی اندازه و میگه من باید نشون بدم مرد هستم و سنگ زیرین آسیا و در چم و خم زندگی نمی بازم و کم نمیارم بمیرم براش که نهایتا خرد و خمیر میشه و هزار و یک بیماری مبتلا میشه و اون دو تا خانوم یعنی همسرش و مادرش تو سر زنان خودشون را به بالینش می رساندد و مهربانی نثارش می کنه که ای خاک عالم بر سرم چی ات شد؟تو که مشکلی نداشتی؟و اصلا و ابدا هم قبول نمی کنند که این ماها بودیم که ذره ذره مثل شمع ذوب ات کردیم و این ما بودیم که روحت را ساییدیم و فرسوده ات کردیم و با استرس های متعدد مستعد بیمار شدن و معتاد شدنت کردیم عقب می ایستند و گناه را گردن آن دیگری می اندازند که مسبب مشکلات تو اوست.اگر ما ها (ما مادرا و ما همسرا)دست به دست هم می دادیم مردان جامعه مون را از بیماری و اعتیاد نجات می بخشیدیم.ولی کو یه  جو همت؟کو  یه جو گذشت؟کو  یه جو مهربانی و صبر و بزرگواری؟[گریه]
خدیا این مردان را این پدران را در برابر زنان جامعه پناه بده روز پدر نزدیک است و بهترین هدیه به آنان مراقبت مهربانه از اونها ست.به عشق پدرت مواظبش باش حتی اگر حقش نباشه به امید اینکه برادرت چنین مشکلاتی پیدا نکنه باهاش کنار بیا.خواهش می کنم عزیزم.
من که یه روز از مادر همسرم رنجیده بودم که هی بر سر همسرم با من کشمکش داشت گفتم حضرت علی برای پایان دادن به اختلاف دو تا زن بر سر یه بچه گفت دو نیمش کنید نیم به این بدین نیم به او و فقط مادر اصلی گذشت کرد از سهم نیمه خود پس مادر شوهرا باید کوتاه بیان .عروس دایه پسرشان است و توی سوختن دل مادر را باید دل بسوزد و دایه را دامن .بهتره مادرا به نفع عروس خانوم کنار بروند و پسر را با عروس به حال خود بگذارند تا خوش باشند و اطمینان داشته باشند علاوه بر پسرشان عروس هم خواهند داشت دو تا به جای یکی اونم عروس مهندس که خودش یه پا مرده و حتی بهتره و سرمایه بزرگتری است از پسر خودشان.تبریک روز پدر را پیشاپیش بپذیرید شما خانواده صمیمی[قلب][گل][بوسه]

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:47  توسط رضوان  | 
اینو بخونید:

اينروزا انقدر مودي هستم كه ترجيح مي دم چيزي ننويسم. يه وقت خوب و شاد يه وقت افسرده. دلايل شادي تو زندگيم زياده ولي اينروزا يه مسائلي برام پررنگ شده كه خيلي اذيتم مي كنه.

راستش اينروزا حس مي كنم بايد تكليفم و با خودم و زندگيم روشن كنم. ديگه من و شوشو تو اين 5 سال بايد خوب همديگه رو شناخته باشيم. نمي دونم ازنظر من شوشو اين روزا داره امتحان مي ده. خيلي دوست دارم از اين امتحان سربلند بيرون بياد.

مي دونين وقتي مي بينم به خاطر اونا تو اين پنج سال باهام چه كارها كه نكرده ديوونه مي شم. كاش حداقل ذره اي براش ارزش قائل مي شدن. اونا ديگه تو همه امتحاناي من مردود شدن و اگه شوشو بخواد مثل گذشته رفتار كنه برام قابل تحمل نيست... دعا كنين قوي باشم و بتونم خوب عمل كنم و تصميم بگيرم.

ناز منگولا تو وبلاگش نوشته

از اونجا که این خانوماین مادر خانومیبرای من عزیزه نگرانش میشم

منم براش کامنت گذاشتم:

ممنون که نوشتی ناز منگولای عزیزم.پنج ساله؟پنج سال تحمل؟آفرین بر تو خانوم.خانواده همسرت دیگه حناشون پیش تو رنگی نداره؟حیف.حیف که این اتفاق پیش میاد و اونا که خانواده همسر هستند نمی تونن تو دل عروس خانوم تحصیل کرده با منطق خود جایی پیدا کنن برای اونا متاسفم .وقتی عروس آدم مهندس باشه یعنی ریاضی خونده.و این یعنی منطق داره و اگر اونا نتونسته باشن با یه آدم منطقی رابطه برقرار کنند چون خودشان را به دلیل آنکه خانواده مرد هستند بالاتر می دانند متاسفم.ولیکن از آنجاییکه گرویی شان خانه توست(پسرشان) مسلما نتوانسته اند ترک تازی کنند.من خوشحالم که به خاطر پسرشان خیلی هم راحت نتوانستند حرصت بدهند حالا هم که فرزندت مانع بزرگیست که بتوانند لج ات را در بیارن هر چه باشه دختر این مادر دختر پسرشان هم هست و کوچکترین آزار به او آزار به پسرشان است در نتیجه حتی اگر از تو بدشان بیاد فرزندت پاره تنت را دوست دارند که یعنی تو را دوست دارند هر چند تظاهر کنند که دوستش دارند مبادا پسرشان را از دست بدهند .نازمنگولا جان اگر خودت را جای خانواده همسرت بذاری خواهی دید اونا هم با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند که باید تلفنی بهت بگم.در نتیجه سخت مراقب زندگیت دخترت همسرت و از همه مهم تر سلامتی ات باش.ما خانواده های متعددی را می بینیم که چنین مشکلات داشته اند و چاره ای نبوده.امتحان همسرت را با رساندن تقلب بیت کن(نمره بیست).این جا ممکنه دو دو تا چهارتا درست در نیاد مواظب باش که خیلی خطر ناک شدی خانوم.اگر بدانی من هم چه مشکلاتی داشته ام که رفته پشت سرم.بهتره یه روز بیای بنشینی پای حرفای من که از همه پنهان می کنم مبادا...

 

و

 

ناز منگولا باور میکنی دارم نگرانت میشم؟عزیزم با حوصله باش.هستی؟خب بیشتر تر.نکنه فکر کنی ما تو این دنیا تنها کسانی هستیم که داریم حرص می خوریم ها.به قول شیرین خانوم هر کدام به نوعی.حرص خوردن هامون از هم متفاوته ولیکن همه در رنج هستن.امتحاناتت را بیست می شدی که تونستی کارشناس ارشد باشی پس باز هم مواظب باش نمره کمتر از پونزده نیاری البته که بیست اوردن را توصیه نمی کنم .زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو.نازنین منگولکم تا دنیا بوده این قصه ها بوده باید من و تو شکل قصه ها را جدیدتر کنیم اگر به تو بگم موفق شدن هام را با نشان دادن صبر و خوردن غصه های زیاد متوجه میشی که ارزان به دستم نرسیده تجاربم.بگو چطوری ببینمت و کجا؟تا دست نوازش رو موهای قشنگت بکشم و خشم هات را تعدیل کنم.نازنینم مواظب من و خودت و دوستای وبلاگت هم باش ماشا الله دخترم

 

ولی مطمئنم نتونستم راهنمایی خوبی کنم

 

اون اومده و تو وبلاگم از من تشکر کرده

 

ممنون خانومی از راهنماییتون. من فکر کنم از نوشته هاتون که شما تهران نیستین؟
خیلی خوشحال می شم بتونم از تجربیاتتون استفاده کنم.
راستش مشکل خانواده شوهر من اینه که فوق العاده پر توقعند و این توقع هم یکطرفه است. در مورد دوست داشتن والا من شک دارم شوهرمم دوست داشته باشن چون این چند ساله فقط اذیت کردن. این توقعی که می گم پایانی نداره و هرکاری براشون بکنی وظیفه است و تشکر نداره. بیشتر می خوان و پرتوقع تر می شن و پرروتر. نمی دونم منظورمو رسوندم؟

 

دوستاش میان تو وبلاگش و راهنماییش می کنند ولیکن از شدت اندوهش کاسته نمیشه که نمیشه آخه همه از دور دستی بر آتش دارند و او تو گوده .نمیشه کنار گود بنشینیم و بگیم لنگش کن.

امیدی هم که به جایی نداریم بگیم برو اونجا راهنمایی بهتر بگیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:46  توسط رضوان  |