تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم

خواجه نشسته " یهو بهش خبر میدن ملک الموت تشریف فرما میشن ، تعظیم کن  مثل میتی کومون یادتونه که؟هان؟.

خواجه میگه من؟

منکه بار سفر نبستم.

منکه آمادگی ندارم

.منکه هنوز پیر نشده ام.

نوبت من که نشده.

تموم این بهونه ها را بذار کنار.وقتشه،وقتشه رفتن ،  وقتشه.

نه یه نه بزرگ.من کار ها دارم هنوز.

 اهدافم بلند مدت بوده .

 سر صبر قدم به قدم اومدم و اومدم حالا اینجاشم.

تا به آخر دنیای من خیلی مونده.

کی به شما گفته بیاین سراغ من؟

اینهمه آدم

 برین سراغ اونا

.اونا که از زندگی سیرند.

اونا که اگر ملک الموت قبض روحشان نکنه خودشان فرش قرمز به علامت رفتن به پیشباز براش پهن میکنن.

اصولا من با ملک الموت میونه خوبی ندارم و باهاش حال نمی کنم.

منکه همه موانع را از سر راهم ورداشتم.

حالا که داره به موقع بهره برداری از موقعیت خوب می رسه برم؟مهمان های ناخوانده را یادتونه؟که کلاغه میگفت من که غار و غار میکنم برات همه را بیدار میکنم برات بذارم برم؟

 

مگه نه اینکه فقط چهل (پنجاه )سالمه.

من جوونم.پیر تر از من ها هنوز، دارند رو زمین خوب خدا سلانه سلانه قدم می زنند.حالا چرا من؟

بین این همه صنم؟من ؟

نه.بی انصافیه.

تو گوشت یکی نجوا میکنه :خدا و رگ گردن و نزدیک و ماوا و پناه.فریاد می زنی خدا،خدای مهربون.من نمیخوام بمیرم.برنامه هام نصفه نیمه است بچه هام کوچولویند به علاوه تا به امروز سختی بوده حالا که آسانی شده برم؟کجا؟

ناشناخته است برام.

من تا پیش پامو نبینم قدم نمی زارم جایی

.آخه ناپیدا و پنهان قدم ورداشتن تو وادی خاموشان؟

.به علاوه این هیکلم که کلی برای موزون شدنش تلاش کردم حیفه خوراک مور بشه.

زیر خروارها خاک؟

کی تحملشو داره؟

نفسم بند میاد اونجا.

سنگ لحد بالش نرمی نیست

 خاک گور سرده

 رختخواب کمتر از پر قو خوابم نمی بره

.چشمام وا نباشه دنیا را با ولع نبلعم نمیشه

.آه افسوس

.صد افسوس

 نرود میخ آهنین در سنگ.

ناله هام بی اثره

.ملک الموت خیلی کار داره

نمیتونه منتظر چانه زنی های من بشه

.آی پنیر های خوشمزه خدا حافظ  خدا حافظ  خدا حافظ..............

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 5:31  توسط رضوان  |