تبليغاتX
قصه آه
گاهی اوقات که آه میکشم متوجه میشم افسرده شده ام اگر بنویسم از نظر روانی تخلیه میشم

می‌نويسم، خط ميزنم. می‌نويسم، خط ميزنم. كلمات و واژه‌ها بهم جُفت و جور نميشن. تَنگ هم نمی‌شينند. يه چيزی كم دارند. انگاری برای نشستن توی اين صفحه‌ی كرم قهوه‌ايی، نياز به تُف و سريش و ميخ و چكش و ديلم هست. خب بر فرض كه به صفحه‌ی وبلاگ هم بچسبن، به دلها كه زوركی نمی‌چسبند. گويا زندگی اين روزها يه چيزی كم داره. خودم هم نميدونم چيه ولی ميدونم مثل همون واژه‌های گمشده، يه چيز‌ی كم داره، اين رو بخوبی ميدونم. مطمئن‌ام. دوست ندارم نوشته‌های اين روزهام رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 4:10  توسط رضوان  | 
تبریک میگم که تا به امروز صبوری فرمودید و با خدای خود در خلوت از خود و مشکلات زندان دنیا شکایت کردید.امروز روز پنجشبه آخرین ماه رمضان است ماه عزیز روز عزیز در مکانی عزیز هم بنشینید و با تمام وجود از کوتاهی ها و قصوری که درین ماه در دریافت توجه پروردگار داشتید شکایت کنید در آن حال دعا مرا نیز فراموش نکنید که قصور ورزیدم و ماه رفت و بی نصیب موندم.التماس دعا به تمام کسانی که در امکنه متبرکه میتوانند دعا کنند.
منم میگم خدا سخر های ماه رمضون را از دست دادم و دعا نکردم افطار ها را از دست دادم و دعا نکردم شبهای قدر را از دست دادم و دعا نکردم نماز های جماعت ظهر و مغرب و عشا در مساجد متعدد را از دست دادم و دعا نکردم.عمرم گذشت و اگر آخرین ماه رمضانی باشد که داشته ام پاک از گناه خود را نکردم.مرا ببخش و عزیزان مرا.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 7:22  توسط رضوان  |