سال شصت ودو بود فروردین ماه پانزدهم فروردین و من بدون هیچ دلهره و یا هراس آماده بودم سر سفره عقد بنشینم و به خواستگاری که دیگه نامزدم بود بله بگویم.نوروز را با خوشی و شادی پشت سر گذاشته بودم و عید در عید شده بود برام.با وجودیکه عاشقش نشده بودم و ازدواجم را به صلاحدید بزرگان خانواده سپرده بودم ولی ازش بدم هم نمی آمد جذاب نبود جالب هم نبود ولی بی آزار و معمولی به نظر می رسید.خانواده ام دل آرام بودند بعضی ها در خانه از شادی و خوشی که من عاقبت قبول کرده ام ازدواج کنم پر در آورده بودند داداش کوچولو با اکلیل فندق و گردو رنگ می کرد داداش بزرگم با خاکه قند و رنگ آجری مبارک باد را با خط قشنگش می نوشت خواهر بزرگترم دنبال لباس عروس بود و مادرم خونه را آماده میکرد سالی قشنگ بود که در هنگامه جنگ و آتش اینها بهشتی را تدارک دیده بودند.از فردای عقد ازدواج هر روز مهمان خانه مادر شوهر و خواهر شوهر بودم.هر روز گردش در شهر و خرید هدیه و دریافت کادو برنامه ام بود در همین هنگامه امتحان دارو شناسی هم داشتم.امتحانا یکی یکی پاس می شد و عزتی را تجربه میکردم که برایم عادی بود و خیلی به نظرم دور از استحقاقم نبود.کم کم به پایان ترم سال رسیدم و توانستم واحد تابستانه بگیرم همسری که مرا دوست داشت عزیز بعضی دخترای فامیل شون هم بود و روح من خبر نداشت که قرار بوده دست دختری از فامیل تو دستاش باشه و الان او در اندوه و درد به سر میبره و آرزوی زوال خوشبختی منو داره.
کم کم تابستان شصت و دو هم به پایان رسید و ما اولین وسیله مشترک مون یعنی ماشین مون را خریدیم و با خامی جوانی راهی شمال شدیم در راه فیروز کوه دو جوان بیست و چهار ساله و بیست و هفت ساله در حال رانندگی به دره هولناکی بودند که خداوند ما را نجات داد بر اثر بی تجربگی از ترمز زیاد استفاده کرده بود و با دنده سبک رانندگی کرده بود و لنت ترمز داغ کرده بود و اگر نبود خاکریز کنار تونل دوگل ،امروز شما مرا نمی دیدید تا برایتان خاطره تعریف کنم.فروردین شصت و سه من عروس یک ساله منتظر تولد فرزند برادر همسرم بودم.تولد شازده خانومی که الان دومین سال است که عروس شده.همه ما خونه را با گل آرایش داده بودیم.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:23 توسط رضوان
|